۶ مهر ۱۳۸۸

نقش روحانیت در افول انسانیت - مرداد 1387


"وبسیاری از آنان فاسقند"

سپس در پى آنان رسولان ديگر خود را فرستاديم‏، و بعد از آنان عيسى بن مريم را مبعوث كرديم و به او انجيل عطا كرديم‏، و در دل كسانى كه از او پيروى كردند رأفت و رحمت قرار داديم‏؛ وروحانیتی ( رهبانيّتى) را كه ابداع كرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بوديم‏؛ گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حقّ آن را رعايت نكردند؛ از اين‏رو ما به كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداششان را داديم‏؛ و بسيارى از آنان فاسقند- سورۀ حدید آیۀ 27.
چنانچه می بینیم، درآیۀ بالا به صراحت بیان شده است که خداوند هیچ گاه غیراز پیامبران که فقط پیام آور بودند، مقرر نکرده است که افراد یا اقشاری از مردم به عنوان متولی دین، خود را نمایندۀ خدا درزمین قلمداد نمایند. دلیل آن را درهمین آیه بیان کرده است: "بسیاری از آنان فاسقند". باکمی دقت در آیه، متوجه می شویم که مخاطب "بسیاری ازآنان" فقط کسانی نیستند که درزمان پیامبرص زندگی می کرده اند. بلکه منظور روحانیتی بوده است که از زمان مسیح ع به وجود آمده است. به این ترتیب این قول محدودیت زمانی ندارد و یک قاعدۀ کلی اجتماعی است. بنابراین، خداوند می فرماید بسیاری از کسانی که خودرا متولی دین می دانند فاسق می شوند. فهم این مطلب برای ما، اکنون که تجربۀ حکومت ولایت مطلقۀ فقیه را جلوی چشم خویش داریم، آسان است. اما باید دید علت اجتماعی فاسق شدن محتوم بسیاری از روحانیون چیست که به یک قاعده درآمده است؟
قبل از اینکه به این علت بپردازیم، شاید لازم باشد مشروعیت وجود پدیده ای به نام روحانیت را مورد بررسی قراردهیم. همانطورکه از آیۀ بالا فهمیده می شود، روحانیت یک ابداع یا بدعت دردین الهی است. علاوه برآن آیه ای درقرآن نیست که درآن عده ای را موظف کرده باشد باپوشیدن لباسی مخصوص و مقرر کردن شرائطی ویژه، خود را از دیگر اقشار جامعه جداکرده و باقرار دادن نامی برای خود به ارشاد مردم بپردازند. دراسلام همۀ مردم موظف و مسئول انتشاردادن و جاری کردن پیام خدا درجامعه هستند و دراین مورد شکی وجودندارد. به همین دلیل، مسئولیت وجود پدیده ای به نام روحانیت که طبق آیۀ بالا خلاف حق است، نه تنها متوجه خود روحانیت است، بلکه مردم هم به سهم خود مسئول این بدعت هستند. زیرا اگر مردم به وظیفۀ دینی خود عمل کرده و شعور و آگاهی های فردی و اجتماعی را بالا می بردند زیر بارعمل غیر حق نمی رفتند و این پدیده به فرض ایجاد، دوام نمی آورد. درآیۀ 31 سورۀ توبه می فرماید: "بجاى خدا احبار و رهبانان خود را و مسيح پسر مريم را پروردگاران خود دانستند، و حال آنكه دستور نداشتند مگر به اينكه معبودى يكتا بپرستند كه جز او معبودى نيست، و او از آنچه كه شريك او مى‏پندارند منزه است‏". این آیه خطاب به مردمی است که روحانیون، حتی پیامبران را حایل بین خود و خدای خویش قرارداده اند. جا دارد از جامعۀ ایرانی پرسیده شود تا چه انداره ای دررابطۀ مستقیم باخدای خود قراردارد؟ تاچه اندازه ای باخدای خود فاصله گرفته و خود را تاچه حدی به چاه جمکران و امثال آن نزدیک تر ازخدا حس می کند که به جای او، به آن پناه می برد؟ جواب این سئوال معلوم می کند چرا روحانیت محتاج جمکران ها است و چرا نظام ولایت فقیه این همه ثروت مردم را خرج ساختن و تبلیغ چنین خرافاتی می کند. پس بنیاد روحانیت نه تنها برخوردار از هیچ گونه مشروعیتی نمی باشد، بلکه خلاف حق، مضر و فاصله انداز بین مردم وخدا ومبلغ شرک می باشد. "و بسیاری از آنان فاسقند".
اما درهرجامعه، آنچه که به نام بنیاد روحانیت وجوددارد یا در قلمرو قدرتی غیر روحانی است یا اینکه خود، قدرت است. هنگامی که درقدرت نیست، و وجودش آشکاراست، یعنی به عنوان یک بنیاد اجتماعی مطرح می باشد، بنابرقاعدۀ قدرت یا باید به قدرت حاکم تمکین دهد، یا با آن منازعه کند. به این دلیل ساده که از سوئی هیچ دینی، بامنافع شخص یا گروهی ازاشخاص ملازمت ندارد و خدائی است و برضد ظلم و زور و فساد است. واز سوی دیگر، هیچ قدرتی نمی تواند باقدرتی متخاصم دریک جامعه دوام آورد. درنتیجه، روحانیت که نقش اصلی خودرا رابط بین مردم و خدا می داند، باید از آن عدول کرده، و به خواستهای قدرت حاکم تن دردهد، یا با آن همکاری نماید. بنا براین، درنظر، جای رابط بین مردم و خدا راترک میکند، زیرا درعمل رابط بین مردم و قدرت می شود. درتجربه هم همین رابطه ای می شود که روحانیت درطول تاریخ با جباران داشته است. برای اینکه این همکاری با قدرت حاکم به رابطۀ "روحانی" بودنشان بامردم صدمه نزند، باید ازسوئی به مردم دروغ بگویند و حقایق راازآنان پنهان کنند، واز سوی دیگر سعی برمغفول نگه داشتن مردم داشته باشند. به این ترتیب، فهم و تعقل و تدبر وآگاهی و روشنی مردم، دشمن اول موقعیت اجتماعی آنان تلقی می شود، بنابراین به هر وسیله سعی در پائین نگه داشتن شعورو آگاهی های مردم دارند. یکی ازابزارهای بسیار کارساز دراین مورد را که می توان نام برد، خرافات است. زیرا خرافات عارضه ایست که به دلیل داشتن ارتباط بدون واسطه با منافع شخصی، می تواند اقشار مختلف مردم، از تحصیل کرده تا بی سواد را آلوده ومعتاد خود کند وآنان را از تعقل بازدارد. می بینیم چرا با وجود نکوهش خرافات از سوی قرآن، روحانیت در رشد آن همواره نقشی اساسی ایفاء کرده است. بنابراین بنیاد روحانیت چاره ای غیراز این ندارد که به راه فساد برود. در اینجا شاید لازم به تذکر باشد که "روحانیت" به عنوان یک بنیاد با شخصی که ارشاد و جریان دادن اندیشه را از وظایف خود می داند(که وظیفۀ هرمسلمان و بطورکلی هرانسانی است) فرقی اساسی دارد. دربرکردن نوع مخصوصی لباس هم مورد نظر نیست زیرا هرفردی در انتخاب نوع پوشش مختار است. اما به ترتیبی که دربالا به آن اشاره رفت، بنیاد روحانیت مقولۀ دیگری است. "و بسیاری از آنان فاسقند".
اما زمانی که خود روحانیت قدرت رادردست دارد، نمونۀ قرون وسطای اروپا یا جباران تاریخ کشورهای اسلامی ویا همین ولایت فقیه زنده وحاضر درایران که شاهدیم فسق را تا چه اندازه گسترش داده و شرک و خرافات را توانسته است دراین قرن علم و پیشرفت در مغز حتی تحصیل کرده هاهم نفوذ دهد. درطول تاریخ هرگاه روحانیت قدرتی رادربرابر خود ندیده است، برای خود جایگاهی درحد خدا قائل شده ودر حد شیطان فساد کرده است. زمانی که روحانیت قدرت را دردست می گیرد، همانند زمانی که دستیار قدرت است، همواره "قدرت" براو سوار است، نه رابط بین مردم و خدا که رابط بین مردم وقدرت می شود، این بار اما قدرتی لجام گسیخته. لجام گسیخته، به دلیل اینکه این بار منافع "قدرت" با منافع بنیاد روحانیت یکی میشود وبه قول معروف، ترمزش می برد. برای تمکین دادن به چنین قدرتی، خدا را تا سطح خویش نازل می کند و چاه جمکران ها را تا عرش خدا بالامی برد و مردم را تشویق می کند تا حل مسائل و مشکلات خویش را از آن گودال بخواهند وعقل خودرا ازکار بیندازند.
آقای خمینی (در كشف الاسرار ، ص 200) می گوید: "اگر كسي روحاني را توهين كند به اسم اينكه او بسته به پيغمبر است به‏ طوري كه به انكار پيغمبري و عداوت با پيغمبر و خدا برگردد ، او نيز كافر است ؛ نه براي توهين به روحاني بلكه براي انكار رسالت". می بینیم چگونه به راحتی روحانی را با خدا و پیامبر مخلوط می کند و باز اورا بیرون می کشد تا او را دردید مردم مقدس کرده و بتواند بگوید هرکه به او توهین کند کافر است. آنگاه خود، آن می کند که با آقایان شریعتمداری و منتظری، وروحانی و قمی و صدها روحانی دیگر کرد وخود ایشان حتما استثناء بودند و کافر نشدند!! این کار ممکن نیست مگر اینکه خود را جای خدا یا پیامبر گذاشته باشد ویااینکه آن سخن را به نا حق گفته تا توجیه گر بی عدالتی ها و بی قانونی ها باشد وبنیاد روحانیت را درقدرت تحکیم نماید. این گونه است که پیش بینی قرآن به واقعیت می پیوندد وبنیاد روحانیت بسیاری از روحانیون را همواره در طول تاریخ فاسق کرده و می کند وخواهد کرد. این چنین درمی یابیم که به کدامین دلیل خداوند انسانها را از این کار برحذر داشته وآن را ناحق می خواند. شاید بد نباشد حدیثی هم دراین مورد نقل کنیم زیرا برای تبیین اسلام حدیث برای روحانیت از جایگاه ویژه ای برخوردار است. در سفينة البحار ذيل لغت رهب نقل شده است: "پسرى از عثمان بن مظعون فوت شد. بسيار محزون گرديد تا محلى در منزل خود معین كرده مشغول بجا آوردن مراسم مذهبی برجنازۀ فرزند خود شد. اين مطلب به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد فرمود: اى عثمان خدا بر ما رهبانيت (1) ننوشته رهبانيت امّت من فقط جهاد در راه خداست". حال معلوم نیست آقای خمینی تحت چه منطقی روحانیت را به پیامبری متصل میکند که به قول حدیث، روحانیت را منکر می باشد؟ بگذریم ازاینکه به این اتصال بسنده نمی کند و تاحد بت پرستی پیش می رود و لباس روحانیت را هم مقدس می کند و می گوید: "هيچ‏كس و هيچ گروهي حق ندارد متعرض معممين بشود و به روحانيون اهانت كند . در صورت تخلف ، دادگاه انقلاب محل موظف است او را تعقيب و مجازات كند"(صحيفه نور ، ج ۶ ، ص ۲۵۳ ). یعنی برپایۀ گذاشتن عمامه بر سر، انسان از حقوق ویژه برخوردار می شود واز آن مهم تر اینکه هیچ کس حق تعرض به چنین شخصی راندارد!! ایشان البته آزادند هرچه را بگویند، اما دیگر روحانیون و تحصیلکرده ها و عموم مردم مسئولیت خود رادارند و باید بتوانند جوابگوی سکوت خویش باشند. زیرا رمزموفقیت روحانیت درافول انسانیت، توانائی در حذف خدا و جانشین اوشدن در اذهان مردم بوده وهست. ورسیدن به این موفقیت اما بدون کمک دو دسته محال بوده وهست: یکی سکوت روحانیون و آگاهان مخالف، ودومی تأیید آنان توسط روشنفکران لائیک یا ضددین یا دیگر مذاهب مبنی برترویج " اسلام همین است که اینان عمل می کنند". درواقع مردمی که شکی درذهن خود نسبت به اعمال خلاف روحانیت حس می کنند، باسکوت ساکتان وباارشاد این دیگران که ،" این همان اسلام است" از شک به درآمده تابع و حرف شنو آنان می شوند.
با ضددینان کاری نیست، اما به کسانی که لائیک، به خصوص لائیک مذهبی هستند و قصد نهائیشان ازاین گونه موضع گیری فقط تسلط یافتن برجامعه است باید گفت "این ره که تو می روی به ترکستان است". زیرا زیربنای یک جامعۀ لائیک چیزی جز اخلاق و ارزشهای انسانی نمی تواند باشد. یک جامعۀ غرق درخرافات نمی تواند با لائیسیته سر سازگاری داشته باشد. بنابراین بااین کار تیشه به ریشۀ خود می زنید که زده اید. اما اگر به ارزشهائی که یک جامعۀ لائیک باید برآنها استوار باشد، یعنی آزادی و کرامت و حقوقمندی واخلاق وانسانیت می اندیشید، باید به ترویج این ارزشها به هرنامی که باشند همت کنید واز سانسور ارزشهائی که نام دین برآنها است اجتناب ورزید.
اما مثل مذهبی های ساکت، مثل همان خسرالدنیا والاخره (نه دنیارادارد ونه آخرت را) است. بزرگترین خدمت را به گسترش بی عدالتی و بی دینی و فساد و... باسکوت خود می کنند و کمترین پاداش را که خیلی کمتر از حق و حقوق معمولی و قانونی خودشان است دریافت می کنند وبه آن دل خوش کرده اند، مثلا آزادی زیستن. با سکوت خویش همراه فعالیت های مذهبی موازی بدون انتقاد، آب به آسیاب بنیادروحانیت می ریزند. به خصوص معممین منتقد ساکت، که حضور ووجودشان حیات دهندۀ بنیاد روحانیت فاسد ومردنی است. این قوم هنوز جرأت ابراز حق را پیدانکرده اند زیرا رابطۀ مستقیم را باخدای خود برقرار ننموده وهمواره درگیرخرافاتند. از دیدگاه آنان باوجود ابراز بعضی انتقادات، نظام سیاسی موجود بر "حق" امتیاز دارد و برای "مصلحت نظام" از ابراز حق(خدا) درمیگذرند.
محصول همکاری نانوشته سه دستۀ بالا شده است کشوری پراز فساد و خرافات و فقر و فحشا. این است نتیجۀ بدعت دردین و تشکیل بنیاد روحانیت. زیرا به فرمودۀ قرآن این قاعدۀ ثابت خلقت است که: "وبسیاری از آنان فاسقند".

_________________________________________________________________
1- اغلب مفسرین واژۀ رهبانیت را "تارک دنیا" معنی کرده اند نه "روحانیت". اما اگر به همین حدیث دقت کنیم، خواهیم دید که تدارک مراسم عزاداری بر جنازه در منزل، هیچ ربطی به تارک بودن دنیا ندارد. اگر عثمان قصد داشت تارک دنیا شود، باید شهر را ترک میکرد و به کوه می رفت که درآن زمان رسم بود، یا به صومعه ای در خارج شهرنقل مکان می کرد. بنابراین، این حدیث(معتبر یاغیر معتبر بودن آن فرقی نمی کند و جنبۀ تاریخ نگارش آن مهم است) می گوید که درآن زمان منظورو درک از "رهبانیت"، همان "روحانیت" است.



روحانیت یک فرقۀ تمام عیار - خرداد 1987




کعب الاحبار یا کعب الحبر یک عالم یهودی بود که درزمان عمر(ر) خلیفه دوم مسلمین اسلام آورد. به دلیل آگاهی هائی که از فقه یهود داشت به زودی جذب دستگاه خلافت شد و به شرح و بسط دین نوبنیاد اسلام پرداخت و درمنبر به ارشاد مسلمانان مشغول شد. البته قبل از او مسلمانانی عالم به اصول و فروع اسلام مانند علی ع هم بودند، اما کلام آنان آلام بخش دل عوام و درمسیر زراندوزان وبه صلاح حکومت کردن خودکامانه نبود. کلامشان حق بود، به این دلیل به مذاق مردمی که از حقوق خویش غافل بودند خوش نمی آمد. درچنین شرایطی بود که جناح خودکامه باعوام فریبی و دسیسه توانست آنها را به حاشیه براند وحکومت کند. در فضای سانسور حکومتی کار کعب بالاگرفت و سخنانش که بیشتر یادآور سنت و دستوراتی بود که در بین یهودیان رواج داشت، فصل الخطاب شد. و به دلیل دردسترس نبودن متن قرآن برای همگان، آن سخنان به مثابه آیه های قرآنی در جامعه جا افتادند. بعدها محققین اسلامی به خصوص اهل سنت، از گفته های اوبه عنوان حدیث استفاده نمودند.
در واقع بنیان گذار روحانیت دراسلام، همین کعب الاحبار است. او در حکومت عثمان به مقام اولین مفسر رسمی قرآن، اولین امام جمعه و محدث نائل آمد. به این ترتیب او بین قرآن و مردم، در حقیقت بین مردم و خدا، واسطه ای بنا نهاد به نام روحانیت که در قرآن پیش بینی نشده بود. همین واسطه ها بودند که بعدها صدها فرقه را بنابر نوع جهان بینی ای که داشتند، از درون اسلام تاسیس نمودند.
فرقه به عده ای از مردم می گویند که بنابر اختلافات نظری ویا احیانا شکلی، خود را از جامعه جدا می کنند. برای خود شرایط و ترتیبات و احیانا لباس مخصوصی معین و مشخص می کنند و هرکسی می تواند به آن فرقه بگرود به شرطی که آنها را بپذیرد و به عمل درآورد. به این ترتیب صدها فرقه دراسلام تاسیس شدند که آنها را به فرق کلامی و فقهی و غیره دسته بندی کرده اند. روحانیت شیعه را فرقه ای از شاخۀ فرق فقهی می دانند. آن چه یک فرقه راخطرناک می کند وبه آن جنبه ای منفی می دهد این است که تشکیلات یعنی جلوۀ مادی فرقه، فوق انسان و حقوقش قرار گیرد و مقدس شود، در نتیجه نگهداری از آن به هرقیمتی برپیروانش "اوجب واجبات" می گردد به نحوی که برای پاسداری از آن تا قتل مخالفین و جنایت پیش می روند.
گفتیم که شرائط فرهنگی- اجتماعی-سیاسی صدر اسلام در وضعیتی بود که بینش و شیوۀ علی ع تحت سانسور به حاشیه رانده شد . به این ترتیب فضلا و علماء و ائمۀ جمعه و قضات و حاکمین شرع تحت نظریات و احکام کعب قرار گرفتند و به نام حکومت اسلامی به مدیریت جامعه پرداختند. "حکومت اسلامی" جای اصول اسلام نشست و سرداران اسلام خود را ملزم به حفاظت از این حکومت دیدند. سالها طول کشید تا فساد در دستگاه حکومت اسلامی به حدی ازرشد برسد که فقان مردم رنج دیده را درآورده برای بهبود وضع خود به سوی علی ع روی آورند. اما همانطور که می دانیم، بسیار دیر شده بود. مافیاها در همۀ مؤلفه های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، دینی و اقتصادی و مخصوصا دربین قضات رخنه کرده بودند و فساد گسترش یافته بود. کار بر علی ع بسیار دشوار می نمود زیرا در حقیقت "حکومت اسلامی" توسط همین مافیاها برقرار و پابرجا بود به نحوی که فساد به یکی از پایه های استوار حکومت و زندگی روزمره مردم تبدیل شده بود. این فساد با واسطه شدن کعب و دیگر روحانیون، به خدا وصل می شد و جزء دین مردم شده بود. به این ترتیب بود که علی ع با دسیسۀ مافیای اسلامی توسط یکی از متعصب ترین این مردم که آمادۀ شهات بود، برای "رضای خدا" و "مصلحت نظام" ترور شد.
پیروان چهارمین خلیفه و اولین امام شیعیان که به دست مافیاها به شهادت رسیده بود راه اورا پی گرفتند. راه او ادامۀ رسالت پیامبر ص ، یعنی رساندن پیام خدا به مردم و احیانا به عمل درآوردن آن بود که با روش کعب در نقطه مقابل قرارمی گرفت. به دلیل تضاد جهان بینی آنها با ثروت اندوزی، زندگی پیروان او در مبارزه، بامشکلات فراوانی مواجه بود. هدف آنان همچنان گفتن "حق" و رساندن پیام خدا به مردم بود. قرنها طول کشید تا پدیده ای به نام روحانیت شیعه تشکیل شود. درابتدای تشکیل اما همچنان در درون مردم و با مردم بود و با یک فرقۀ تمام فاصلۀ زیادی داشت. هراجتماعی روحانی خود را داشت با آداب و رسوم خود که معمولا به شغلی مشغول بود و زندگی خود را بدون وابستگی به طبقۀ مرفه کمابیش اداره می کرد. این چنین روحانیت در حوزه فرهنگ عمومي و در حیطۀ زندگي خصوصي مردم به حيات خود ادامه مي‌داد. از زمانی که رابطه مردم با عالمان ديني بر مدار مرجعيت سازمان ‌يافت و حوزه های دینی شکل گرفتند رفته رفته این جماعت متمایل به راه کعب الاحبار شد. به جای ارشاد و روشن کردن عوام، درنظر و عمل، خود دنباله روآنان شدند. کلام حق را به کناری گذاشتند، اسلام را دین تکلیف انگاشتند، قرآن را مخصوص مردگان قراردادند، پیروان رااز ورود به "معقولات" بازداشتند، و....دین رادر خرافات غوطه ور کردند.
تا اینکه آیت الله خمینی در حالی وارث این تشکیلات شد که جامعه ایرانی دیگر همانند جامعۀ حجاز زمان خلفای صدر اسلام نبود. آگاه از حقوق خود، مردم برای استقلال و آزادی و کرامت انسانی قیام کرده بودند. در این اوضاع و احوال، او از جایگاه نظری دست به تحولی در روحانیت شیعه زد. تااندازه ای خرافات زدائی کرد و برای اولین بار در تاریخ روحانیت، از حق و حقوق وبرابری انسانها سخن گفت تا حدی که فیلسوفان غربی را شگفت زده کرد و می رفت تا دوران علی ع را دوباره زنده کند. به این ترتیب اسلام از قلمرو زندگي خصوصي به حوزه زندگي اجتماعي و سياسي وارد شد. اما این سخنان و نظرات آقای خمینی تاریخ مصرفی داشتند که با به قدرت رسیدنش سپری شد. حجت الاسلام بوشهری مدیر سابق حوزۀ علمیۀ قم در توجیه سئوالی از فرید مدرسی که در تاریخ 26 خرداد در سایت تابناک انتشار یافته است می گوید: "بنده به دنبال تاويل كلام امام(ره) نيستم. كلام امام بايد هميشه نصب‌العين ما باشد. منتها شرايط و اقتضائات زمان و مكان حاكم بر اينگونه جملات است. يعني همين امام كه پيش از انقلاب در برابر برخي مسائل با يك نگاه برخورد مي‌كردند، پس از پيروزي انقلاب نگاهي ديگر درباره آن مساله داشتند". پا گذاشتن روی تعهداتی که آقای خمینی قبل از انقلاب به ملت داده بود را این روحانی این چنین آسان با " تغییر نگاه" تایید و تفسیر می کند. در حالیکه عمل نکردن به تعهد خلاف هردینی است. با قرآن در تضادکامل قراردارد. چنین برداشت های ماکیاولیستی را فقط می توان در خطبه های کعب الاحبار یافت.
آقای خمینی حوزۀ سیاست و اجتماع را با "قدرت" اشتباه گرفت ودرعمل نه تنها به هیچ یک از آن نظریات جامۀ عمل نپوشانید، بلکه به راه کعب رفت وعملا خود را دربرابر نظریات علی ع قرارداد و "خط امام" را ایجاد نمود. با اعلام کردن " اصل حکومت اسلامی است"، اصول اسلام را فرع بر حکومت قرار داد و برای روحانیت ساختاری جدید پدید آورد. نظر خویش را اسلام ناب محمدی نامید و دیگر قرائت ها را از اسلام سانسور نمود. دادگاه های ویژه برای روحانیون برقرار نمود و امتیازات زیادی نسبت به دیگر اقشار برایشان قائل شد. مرجعیت را که در نظر و عمل مستقل از دولت و حکومت بود، تحت امر ولی فقیه در آورد. روحانیون مخالف را از میان برداشت و این چنین از روحانیت شیعه، یک فرقۀ تمام عیار بنیاد کرد. سکوت روحانیت مخالف در سطح جامعه همراه با تایید تلویحی آنان بر اصل نظام ولایت فقیه و مصلحت اندیشی، علی رغم مقاومت بعضی روحانیون سنتی، این فرقه را یک پارچه جلوه گر کرده و کل روحانیت شیعه را درایران در آن جا داده است. آیت الله یزدی رئیس جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم در"ششمین اجلاس علماء بلاد" تصريح كرد: "هم‌چنان كه امام راحل(ره) فرمودند كه حفظ اساس حكومت اسلامي از اوجب واجبات است ما نيز بايد براي حفظ اين كيان تلاش كنيم". (معلوم نیست منظور ایشان از کیان چیست، زیرا یک معنی آن پادشاه جبار می باشد).
برای تثبیت قدرت تازه تاسیس حکومت اسلامی، به بیدادگری روی آورد و تا کشتن انسان های بی گناه پیش رفت. کعب الاحبارها را به گردخویش جمع نمود تا در منابر به تخدیر عوام بپردازند و خرافات را باردیگر رواج دادند. امام زادگان زیادی سربرآوردند و بازار تقدیس رواج پیداکرد. حکومت مقدس شد، مقبره مقدس شد، شرک و بت پرستی رواج پیداکرد، حق و حقوق ازمیان رفتند و با تکالیف و احکام مشی زندگی دنیا و آخرت مردم را تعیین نمودند. نتیجۀ این سبعیت این شد که اکنون هاشمی رفسنجانی این تلاشهای سی ساله نظام ولایت فقیه را شکست خورده تلقی کرده و در همایش دولت، نظام اداری و چشم انداز اعلام می دارد: «هر وقت زنجیرهای استبداد از دست و پای مردم باز شد، مردم خود جامعه را اصلاح کرده و پیشرفت کرده اند اگر مردم در بالای سر خود شمشیری نبینند و در فضای امن فکر کنند و تصمیم بگیرند بسیاری از مسایل حل می شود». برای نشان دادن ابعاد مخربی که این روحانیت باشمشیر و سانسور در جامعه برجای گذارده است، کافی است به این مطلب از یک سایت (مسلمان ایرانی) توجه نمائید: " نقل مي كنند آيت الله بهاءالديني(رض)هرگزاجازه نمي دادند كسي دست ايشان راببوسد اماپس ازمدتي مانع بوسيدن دستشان نشدند. ازايشان دليل اين تغيير شيوه سوال شد كه ايشان فرمودند:درخدمت آقاصاحب الزمان بودم وخواستم دستشان راببوسم كه آقااجازه ندادند وقتي دليل اين كارراپرسيدم ايشان فرمودند:چرانمي گذاري ملت دستت راببوسد؟" به این ترتیب روحانیت موفق شد در سه دهه جامعۀ ایرانی را به سقوط معنوی بکشاند و خدا و دین و ارزشهای انسانی را به خرافات و فساد و بت پرستی برساند.
همه این ها بدون دستیاری شیادانی که بعدها به تشکیلات مافیائی تبدیل شدند غیر ممکن بود. رابطۀ آلی و هماهنگ شده ای بین این روحانیت و مافیاها برقرار گشت به نحوی که کمتر فسادی می توان یافت که دست مراجع یا روحانیون دیگردر آن دیده نشود. روحانیون طراز اولی نظیر آیت الله یزدی که سالها درراس قوه قضائیه قرارداشت دارای پرونده های فساد بی شماری هستند. تاریخ شیعه هیچگاه دچار این همه فساد و تباهی و تبهکاری نشده بود.
هم اکنون در حوزه های علمیه تحولاتی را تدارک می بینند تا تتمۀ روحانیون مخالف ساکت را هم ازبین ببرند و تشکیلاتی برابر کلیسای قرون وسطا را فراهم آورند. هم زمان با گردهم آیی جهانی روحانیون کلیسای کاتولیک در کانادا، "اجلاسيه سالانه جامعه مدرسين و علماي بلاد" در حوزه علمیه باحضور سران دولتی درشهر قم برپا شد تا طرح دولتی کردن رسمی حوزه ها برای تکمیل قدرت وگسرتش فضای عمل ولایت مطلقه فقیه به اکمال برسد.

احمدی نژاد وواقعیت مافیاها - خرداد 1987



انقلاب ایران حول محور شعار استقلال وآزادی با سه نوع جهان بینی برنظام شاهنشاهی غلبه کرد و جمهوری را بنا نهاد. این شعار بنابر نوع دیدگاه انقلابیون بیان می شد. گروهی آزادی را دررابطه و برای "مردم" تعریف می کردند، گروهی آزادی را برای ودرمحدودۀ اسلام می دانستند و سومی ها آزادی را برای توسعۀ اقتصادی می خواستند. دسته اول جریان استقلال و آزادی را شکل می داد و نماد آن ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور بود که استقلال و آزادی وعدالت را وسیله های حیات درخورانسان وضروری برای توسعه و رشد می دانست. گروه دوم به رهبری آیت الله خمینی، اسلام و بعد ها حکومت اسلامی را اصل میدانست وآزادی وعدالت را با فقه (اسلام) تعریف می کرد و دسته سوم که نماد آن هاشمی رفسنجانی شد، آزادی را در رابطه با توسعۀ اقتصادی بیان می کردند وعدالت را ازفرآورده های توسعه می دانستند. دایرۀ قدرتی که اکنون دربر گیرندۀ "خودی"ها است متشکل از گروه دوم و سوم می باشد که با کودتای خرداد 1360 شکل گرفت.
علت کودتا روشن است. از دیدگاه دسته دوم، در نظامی دینی که درآن مردم درآزادی تصمیم گیرنده باشند، درمدتی نه چندان زیاد براثر شتاب رشد مردم، بساط روحانیت و فقه و حوزه های دینی برداشته میشود که با آرمانها و خواست آنان درتضاد قرار می گرفت. دسته سوم هم که اغلب یا لیبرال بودند و یا نیروهای چپی که بعدها گروهی از آنان به اصلاح طلبان شهرت یافتند، بنا بر دیدگاه نخبه گرائی و قدرت طلبی که داشتند، به مردم به عنوان ابزاری برای توسعه می نگریستند وبه این ترتیب لزوم بی عدالتی را تارسیدن به "توسعه" توجیه می کردند. کودتا کردند تا بدین وسیله با از میان برداشتن خط استقلال و آزادی که هدف را مردم می دانست و اقبال عظیمی ازسوی ملت به آن میشد، از شرکت مردم در تعیین سرنوشت خویش جلوگیری نموده، خود مدیریت کشور را درراه "اعتلای اسلام" ویا "توسعۀ" مورد نظر خود به دست گیرند.

با رئیس جمهور شدن هاشمی رفسنجانی، برنامۀ توسعه با آب ورنگ "اسلام" به اجرادرآمد. بنابراظهارات علی ربیعی، مشاور امنیتی محمد خاتمی، الگوی توسعه برای نظام چین و ژاپن و... بود که دراین کشورها توسعۀ اقتصادی به دست نظامیان به اجرا درآمده است. با توصیه های اطاق فکر "توسعه"، سرداران سپاه یکی پس از دیگری استعفا داده، یا نداده به آقازاده ها پیوستند وبه سرمایه های ملی یورش برده و با زد و بندهای غیر قانونی توسط بانکها تحت نام حکومت اسلامی و همکاری روحانیت دولتی آنها را به ثمن بخس تصاحب کردند تا کشور را درمدتی کوتاه به یک قطب اسلامی-اقتصادی در منطقه تبدیل نمایند. البته سردارانی بودند که بنای مخالفت بااین تاراج ملی را سردادند اما برای اجرای "هدف مقدس توسعه و سازندگی" قربانی شدند. به این ترتیب با شعار "خصوصی سازی" دست به یک شبه خصوصی سازی تصنعی دولتی- نظامی زدند که بعدها به نام مافیای مالی-نظامی مشهور شدند.
نتیجۀ این برنامه که تمام ثروت ملی و درآمدها را به نابودی کشانده است و سیستم اقتصادی را به هم ریخته، مدیریت را به پائین ترین سطح خود کشانده ، چیزی جز اشاعۀ فساد وشرک وفقرعمومی نبوده است. بن بست "توسعه و سازندگی" وتمایل شدید مردم به تحول که در انتخابات ریاست جمهوری خرداد76 بروز نمود، آقازاده ها و سرداران سپاه تازه به ثروت رسیده( یا به قول علی ربیعی، پولدارهای پفکی) را نگران میکرد. برای دل گرم کردن آنان وثبات بخشیدن به روند "توسعه"، به همت سردارانی همچون محسن رضائی ، مجمع تشخیص مصلحت نظام به سرپرستی "سردارسازندگی"، سندچشم انداز بیست ساله را تدوین کرد تا دردولتهای بعدی این سیاست را تثبیت کرده باشند. غافل بودند از اینکه در فضائی بسته و فاسد، توسعه غیرممکن میگردد. ناکامی های این برنامه ازهمان آغاز و درزمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی نمایان شدند. برای رهائی از بن بست، جسته و گریخته سخن از باز کردن فضای سیاسی شنیده میشد که با نظام ولایت مطلقۀ فقیه درتضادبود، یعنی همان دیدگاه "اصل بودن حکومت اسلامی". این چنین اسلام را عملا با توسعه در تضاد قراردادند. ازاین زمان، رهبری نظام خطر را دردوقدمی خود حس میکرد. زیرا بازهم بنابر گفتۀ علی ربیعی بعداز تجربۀ شکست، برای توسعه می باید بخش خصوصی را قوی و دولت را ضعیف نمود تا جائی که دولت جایش را به مردم (بخوانید سرمایه داران پفکی یا مافیاها) بدهد. هردو جناح، این تضاد بین خودرا قبل از برخوردی جدی وخطرناک برای موجودیت نظام، می بایستی به نحوی حل می کردند.
برای حل این امرمعضل، محمدخاتمی با شعار مردمسالاری دینی (تضمین برای رهبری) و قانون (ضمانت اجرای تصمیمات مجلس مافیاها) با همکاری سرداران هردو جناح به ریاست قوۀ مجریه رسید به نحوی که خود دراواخر حکومتش اذعان کرد یک کارگزاری بیش نبوده است. الحق که وظیفۀ خویش را به انجام رسانید و هشت سال برنامه ای شکست خورده را سرپا نگه داشت.
اما روند سند چشم انداز و برنامۀ چهارم علاوه بر نتایج وخامت باری که تاکنون برای مردم به ارمغان آورده اند، نظام ولایت مطلقه را هم درمعرض آسیب پذیری قرار میدهند.
حادثه و اتفاق رئیس جمهورشدن احمدی نژاد دربرابر هاشمی رفسنجانی، فرصتی گرانبها برای سید علی خامنه ای ایجاد کرد تا بتواند روند آن برنامه را به دوراز توسل جستن به نیروهای نظامی متوقف ویا به سود خویش منحرف گرداند. افشاگری ها و حملات علنی وبی پروای احمدی نژاد به مافیاها با شعار عدالت در همین راستا و با پشتیبانی رهبر صورت می گیرند. بدون ارائۀ برنامه ای مشخص، منظورش از عدالت تقسیم ثروت ملی بین مردم است، شعار بردن نفت برسر سفرۀ مردم زائیده همین موقعیت اوست. عدالت برای طرفداران سند چشم انداز همانطور که گفته شد موهبتی است که بعداز "توسعه" نصیب مردم خواهدشد. برای هواداران نظام ولایت فقیه، درسایۀ حکومت اسلامی عدالت میسر می گردد. در هردو حال تعریفی مبهم و بی محتوا از آزادی وعدالت و توسعه ارائه می دهند. اختلاف دیدگاه احمدی نژاد با گردآورندگان سند چشم انداز و رهبری در مورد عدالت اینست که وی عدالت را دررابطۀ مستقیم بامردم می بیند. باوجودی که عقاید خرافی وبه دور از کمترین تعقلی را نسبت به امام زمان(ع) دارد، اما اجرای عدالت را به ظهورش منوط نمی کند. اما متاسفانه بدون نظریه ای منسجم و برنامه ای مدون و مدیریتی درخور و پشتوانه ای قابل، به صورت ابزاری دردست رهبری قرار گرفته است. شکست برنامۀ توسعه و سازندگی که هاشمی رفسنجانی به امید ناپلئون شدن درپی موفقیت آن خود را سردارش می نامید، موقعیت مناسبی را برای رهبری فراهم آورده است تا با نشانه گرفتن او به عنوان مسبب ومسئول وضع موجود خودرا ار مهلکه ای که همگی باهم به دست خود تدارک دیده اند برهاند.

تاکیدها و تهدیدهای اخیر هاشمی رفسنجانی برای تحدید فعالیتهای احمدی نژاد و تطابق دادن آنها با برنامۀ چهارم و سند چشم انداز با نظارت مجمع تشخیص مصلحت برعملکرد دولت، نشان از عزم طرفین برای یک تقابل رو در رو دارد. اجرا نکردن قوانین مصوبۀ مجلس مافیاها توسط دولت و اقدام اخیر حدادعادل که روابط خانوادگی هم با رهبری دارد، مبنی بر انتشار مصوبه های چند ماه پیش کنار گذاشته شده توسط احمدی نژاد در رسانۀ رسمی برای اجرا، و نامۀ شدیدالحن احمدی نژاد به او- که نمی تواند بدون پشتوانۀ رهبری صورت گرفته باشد- همه و همه دلائل وحشت مافیاهای نظامی-مالی "توسعه" می باشد که باازدست دادن مجلسی یک پارچه، خطر را دریک قدمی خود می بینند.

اعتراض های سازمانهای دولتی که بعضا زیر مجموعۀ خود حکومت اند به سخنان اخیر احمدی نژاد درقم، نشان از یک بسیج همه جانبه ارگانها و افرادی دارد که نسبت به افشای وجود مافیاها و فساد درکشور حساسیت دارند. این مافیاها چنان بر ارکان رسانه ها ووسائل ارتباط جمعی اشراف دارند که این مسئلۀ حیاتی کشور، یعنی وجود مافیاهای نظامی-مالی و فساد، درمدت زمانی کوتاه سانسور شده و از صحنۀ رسانه ای حذف می گردد و به سرعت به مسئله ای کم اهمیت یا شایعه تبدیل میشود. مراجع تقلید دولتی هم به کمک شتافته، آیت الله جوادی آملی در ملاقات اعضای ستاد بزرگداشت مطهری اظهار میدارد " مبارزه با فساد اقتصادی با بگیر و ببند نمی شود". این مرجع قم توضیح نمی دهد چرا هنگام اعدامهای دسته جمعی وخشونت آمیز هزاران جوان در شهریور67 سکوت گزیده بود و یا وقتی دخترکی برای آشکارکذاشتن چند تار مویش کتک می خورد، صدای ایشان درنمی آید واینکه در کجای تاریخ بشریت مافیا با نصیحت و امر به معروف از فساد و جنایت دست برداشته است که ایشان این چنین درمورد مافیاها مهربان وملایم و رئوف شده اند؟ به هدف لوث کردن مسئلۀ مافیاها، عده ای منجمله ستاری فر از مسئولین اقتصادی دولت خاتمی باانکار وجود مافیاها از احمدی نژاد می خواهد (اگر راست می گوید) نام این مافیاها را افشاء کند. مگر افشا نشدن نام آنها دلیلی برعدم آنهاست؟ مگر اکبر گنجی عالیجنابی را نام نبرد و معرفی نکرد؟ مگر سایت رجانیوز پس از سخنان اخیر احمدی نژاد درقم، نام محسن رضائی را افشاء نکرد؟ مگر سردار نقدی از دهها اسکلۀ قاچاقی متعلق به سپاه پاسداران سخن به میان نیاورد؟ مگر ومگر های زیادی که دراین مورد می توان ردیف نمود برای شما کافی نیستند تا به وجود مافیاها پی ببرید؟ به گونه ای سخن می گویند که گویی از بهشت به جهنم وارد شده ایم! مگر هشت سال قوای مجریه و مقننه رادراختیار نداشتید؟ در این مدت چه پیشرفتهائی درسیاست "توسعه" تان نصیب ملت کردید غیرازسرازیر کردن ثروت های ملی به جیب مافیاها؟ که خواهان ادامۀ همان سیاستها هستید؟

به هر حال بعداز یک دهه- به لطف تدابیراصلاح طلبان- سکون و مرگ درسکوت ، کشور با به دست گرفتن ریاست مجلس توسط علی لاریجانی- یا شخصی دیگر- آبستن تغییرات مهمی خواهد بود که همچنان جای مردم درآنها خالی می باشد. این تغییرات درجهت تقویت موقعیت ولایت مطلقۀ فقیه، یعنی "اصل، حکومت اسلامی" انجام خواهند شد. تقابل ها ادامه خواهند داشت و "عدالت" احمدی نژاد درحد همان شعار باقی خواهد ماند.

آن چه مسلم می باشد این است که زیستن دروضع فلاکت بار، سرنوشت محتوم ما نیست. وضعیتی است که خودما برای خویش فراهم آورده ایم. گناه آن نه به گردن دین است و نه به گردن ایدئولوژی و نه راست و نه چپ و نه آخوند و نه نظامی و نه سیاسی و نه غیر آن. گناه آن مسقیما متوجه ما ملت است. بی پرده بگویم که ما ملتی هستیم همانند داستان قوم بنی اسرائیل درقرآن. هر فرصتی را می سوزانیم و هر نعمتی را ویران می کنیم. ازجمله ملتهای نادری هستیم که از ثروتهای طبیعی سرشاری بهره مندیم، اما همچنان در تنگی زندگی را می گذرانیم. از جمله ملتهائی هستیم که از برکت رهبران لایق و صادق و نیک کرداری چون میرزاتقی خان امیرکبیر، مصدق، بنی صدر، برخورداربودیم اما لیاقت نگهداریشان را نداشتیم واین درحالیست که نالایق ترین، خائن ترین، دشمن ملت ترین رهبران ما ده ها سال باخیال راحت برما حکومت راندند. هر رهبری به میزان خدمتی که به ما میکند، ناسزا و بدگوئی تحویلش می دهیم ومجیز غداران را می گوئیم. گویی در سنت ما این چنین است که عده ای حق دارند دراین کشور جنایت کنند و ما هم به روی مبارک خود نیاوریم. آقای خاتمی می گوید "باید دربرابر انحراف از خط امام محکم ایستاد"، منظور کدام خط امام است؟ نکند می خواهید دوباره اعدامهای تابستان 67 را تکرار کنید؟ خطی که هم شما درآن بگنجید و هم مرحوم خلخالی و هم مصباح یزدی وهم آیت الله صانعی و هم حسین شریعتمداری، دیگر خطی روشن و شفاف نمی تواند باشد که شما از آن صحبت کنید. خطوطی هستند که در نقطۀ تقاطع آنها ماکیاول قراردارد. "قدرت" از یاد شمابرده است مادینی داشتیم به نام اسلام که یک خط بیشتر ندارد (حبل الله) و شرک درآن حرام است؟ اینقدر عوام فریبی نکنید. اگر مردم را ارشاد نمی کنید که شغل اصلی شماباید باشد، لااقل بااین سخنان مانع رشد آنان نباشید.

برای خروج ازاین بحران به نظر نویسنده یک راه بیشتر وجود ندارد و آن این است که مردم باید خود را در ادارۀ امور به دولت خودکامه تحمیل کنند. آزادی و استقلال و عدالت را خود تصدی کنند. برای این کار باید عملی کردن شعارهائی به سود مردم که دولتمردان سرمیدهند را با واردآوردن فشار به حکومت از طریق اعتصابات و تظاهرات خواستارشوند. اگر مدیران فعلی توان اجرای آنها را ندارند، برکناری آنا ن را خواستار شوند. حقوق خود را اقلا آن چه درقانون اساسی آمده است را مطالبه کنند. زندگی درذلت را رها کنند. زیربار انتخابات قلابی نروند. نباید باسکوت خود دولتمردان را درفساد و جنایت و خیانت تشویق نمود، برعکس با نشان دادن عکس العمل دربرابر آنان، باید در کارهای صواب آنان را تشویق نمود. این گونه میدان خالی از دست دولتمردان فاسد گرفته می شود و راه برای راهگشائی فراهم می گردد.
 
© 2009 میزان. All Rights Reserved | Powered by Blogger
Design by psdvibe | Bloggerized By LawnyDesignz