۳۰ مهر ۱۳۸۸

اتحاد ملی


این روزها در درون حاکمیت سخن از ارائۀ طرح هائی برای وحدت می شود. کسانی هم که خود را برکشتی پیروزی در دریای طوفان زا می بینند، ناتوان از دیدن طوفان با این طرح ها به مخالفت برخاسته اند و می گویند پس از راه انداختن جنجال و نگرفتن نتیجه، وحدت معنا ندارد. آنان حاضر نیستند یکه تازی به دست آمده را از دست بدهند. درواقع اما این میانداری ها و دادن طرح ها، چیزی جز آشتی خودی ها نمی باشد که نام وحدت به آن نهاده اند.
آن چه دراین بین به چشم می آید این است که این رفت و آمد ها بیشتر از جانب بخش "دنیا دیدۀ" جناح پیروز انجام می گیرند. دراین میان آن چه اهمیت دارد، لزوم "وحدت" ی است که آنان درجامعه احساس می کنند. از هم پاشیدگی و گسست روابط اجتماعی و شیوع بی اعتمادی نسبت به حاکمیت حتی از سوی "خودی ها"، طرح مسائلی نظیر مشروعیت نظام و عدم پای بندی به اخلاق و دین و قانون و...دردرون حاکمیت از یک سو، فشارهای کمر شکن اقتصادی و یک نواختی روند زندگی به سوی تاریکی ها و فرود، نبودن حتی سراب رهائی از مسائل روزمره و...از سوی دیگر، نظام را دربن بستی خفقان دار قرارداده است. اشتباه کلانی که مبتکران این وحدت می کنند این است که ازاین آشتی خانوادگی انتظار معجزه را دارند. غافل اند از این که برفرض که آشتی صورت گرفت و تمامی خسارت های جانی و مالی هم رفع شدند و خون های ریخته شده به بدن صاحبانشان برگشتند، تازه می رسند به موقعیت قبل از انتخابات که همین جدائی های صوری را به بار آورد. خلاصه کردن حوادث اخیر قبل و بعداز انتخابات را به انقلاب مخملی و وصل کردن آن ها به دشمن، شاید دل برخی را شاد کند یا به کار تصفیه حساب های داخلی آید، اما نمی تواند علل واقعی آنها را از دید انسان بینا محو نماید. چشم های کم بین و کم سو، یارای دیدن ورای منافع شخصی و گروهی و کوتاه مدت و کم حیات را ندارند و از مشاهدۀ عمق فاجعه دردرون جامعه محروم هستند.
آن چه کشور به آن نیاز حیاتی دارد، یک اتحاد ملی است. اتحادی که در اوایل انقلاب، کسانی که افتخار بودن و مشاهدۀ آن را دارند، با چشمان خود دیدند. دیدند که چگونه افکار و اندیشه های گوناگون در آزادی و استقلال هم دل و هم زبان بودند. دیدند که چگونه، همگی یکی بودند، نه زن بود ونه مرد، نه پیر بود ونه جوان، نه کرد بود و نه بلوچ، نه مسلمان بود و نه یهودی ... همه ایرانی بودند و آزاد. این گونه بود که مردم آن هیولای استبداد که تمامی قدرت ها را درپشت خود داشت، با یک "نه" به زیر کشیدند و رام کردند و درخود حل نموند. آن چه که آن اتحاد را ایجاد کرد چیزی نمی توانست باشد غیراز یک پدیدۀ مشترک میان آن گونه گون انسان ها. و تنها وجه اشتراک تمامی انسان ها، انسانیت یا همان فطرت بشر است. همان فطرتی که خدائی است وهمان (حبل الله)، نیروئی که خط هادی وحدت آدمیان را به نمایش می گذارد. آن آزادی و آن استقلال که از مایه های خلقت انسان وازسازندگان فطرت او می باشند، آن وحدت باشکوه را خلق کردند وشادی و پیروزی را برای مردم به ارمغان آوردند.
افسوس که تکبر و تجملات زود گذر دنیا، حاکمان را فریفت وآنان به راه تفرقه رفتند و الفت از میان ملت پرکشید و رفت و اکنون کشور را به لبۀ پرتگاه کشانده است. آن زمان آقای خمینی که رهبری انقلاب را به دست داشت، مردم را به فطرت می خواند واز کرامت انسان سخن می گفت، آن گاه که قدرت او را تسخیر کرد، به تعهدات خود پشت پازد و مردم را به خدمت خواند و از تکلیف انسان سخن به میان آورد، رهبر ضد انقلاب شد و تفرقه و دشمنی و انتقام و خشونت جامعه را فرا گرفت. طی سی سال، دسته دسته از حاکمیت جدا شدند و می شوند و خواهند شد تا سقوط کامل گردد وتنها نام ننگی درتاریخ از خود برجای گزارد.
خوشبختانه باوجود این همه کج روی ها و فساد، آن چه سالم و دست نخورده باقی می ماند، همان فطرت یا کرامت انسان است تا درهمیشۀ تاریخ با توسل به آن خط هادی وحدت بخش، انسان هارا به یکدیگر وصل کند و بن بست هارا درهم بشکند و افق روشنی ها را دربرابر ملت نمایان سازد. ملت های درحال سقوط را از خواب غفلت بیدارسازد تا کرامات خویش را بازبیابند و به حقوق خویش آگاه شوند و از تاریکی ونیستی نجات یابند. سخنان آقای خمینی در پاریس سخنان خلاف دین نبودند، خلاف فطرت خدائی هم نبودند زیرا درغیر این صورت، قادر نمی شدند ملتی رنگارنگ را در کم ترین فرصت، یک رنگ کنند. چرا نمی بایست با آن سخنان می ماندیم و راه سقوط ودرماندگی را پیشه نمی کردیم؟ چرا مناعت پذیرش آن همه خوبی ها در مانبود و نتوانستیم قدر آن ها را بدانیم؟
این کوته نظرانی که مانند گدایان به دنبال آشتی این و آن به چپ وراست دوان اند کجا، و یک پارچگی ملی کجا؟ چگونه می توان بااین دریوزه گی بین انسانیت و وحشیگری را آشتی داد؟ آن مادری که هفته ای پیش بادست خود چهارپایه را اززیر پای آن جوان کشید- یعنی درکمال خون سردی مرتکب قتل فرزندی دیگر شد- نه حس مادری در اوبود و نه حس انسانیت. آن چه را می دید، انتقام بود و خون خواهی وخون خواری. آیا می توان با گفتگوهای شبانه و درگوشی توسط کسانی که مسبب اشاعۀ این گونه خشونت ها و انتقام گیری ها در جامعه هستند، حس مادری و حس انسانیت و عفو را به جامعه باز گرداند؟
دراین زمان که بیش از هرزمان دیگری کشور در بحران های داخلی به سر می برد- که البته از آرزوهای همیشگی اسرائیل و استعمارگران بوده و هست- و راه حلی جز حاکمیت مردم برای آن ها متصور نیست، وظیفۀ تک تک مردم است که این امر حیاتی را جدی تلقی کنند و دراین مورد جدی بیاندیشند که فردا دیر است. آن روزی خواران استعمارگران که به پیروی از ولی نعمت اجنبی خود همانند خفاشان خون خوار درپست های حساس رخنه کرده اند ودر چاپلوسی، استبداد را مقدس می خوانند تا تمامی راه های منتهی به مردمسالاری را کور کنند کم ترین مهری برای ایران و ایرانی دردل سیاه خود ندارند. همه می دانیم که سردار پاسدار، درپست معاونت وزیر دفاع ازجمله آن خناسانی بود که به دامان ارباب گریخت. خدا داند درمیان مجیز گویان استبداد و دشمنان آزادی و یاوه گویان به آزادی خواهان، هنوز چه نفراتی از اینان مشغول انجام وظیفۀ شوم خود برای اربابان استعمارگر خود هستند؟ نباید ازاین روند غافل شد که پس از انقلاب، اولین ومهم ترین گزینه های آنها برای دخول وکنترل نظام جدید، نفوذ دادن و خریدن عواملی ایرانی درمیان نزدیک ترین افراد به مهره های اصلی تصمیم گیرنده باید می بود که این جریان حداقل از حضور آقای خمینی درپاریس شروع شد. هنوز بعداز سی سال از چپ وراست، درهر فرصتی به اولین منتخب مردم ناسزا می گویند واین امر رانمی توان با خصومت های شخصی توجیه نمود. اما آن را می توان درادامه ودرراستای سیاست های ضد مردم سالاری مال خواران جهانی دانست که هم وغم خویش را در مانع تراشی بر سرراه استقرار دمکراسی درکشور ما معطوف کرده اند.
حاکمان بدانند که زمان در پیش به سود آنان نیست. واقعیت های اجتماعی و سیاسی ما جدای از شیطان های بزرگ وکوچک، صهیونیزم، ضدانقلاب، مخملی و غیر مخملی، بسیار جدی هستند و به تنهائی بزرگ ترین خطر برای موجودیت کشور می باشند. فریفته گان قدرت باید بدانند که وابستگی به مشتی سرمایه ای که مشروع یا نا مشروع برای خود جمع آوری کرده اند، آنان را از سقوط نجات نمی دهد. خطر دریک قدمی آنان درکمین است که نه با مذاکرات با شرق و نه باغرب، ازبین نخواهد رفت. مردم می دانند و خودتان هم خوب می دانید که همواره درطول تاریخ، پیشینیان شماهم تا واپسین دقایق، حاضر به دیدن و قبول واقعیت این خطر در خانۀ خود نبوده اند و تا نابودی خود پیش رفته اند. بیائید از آنان نباشید و برای باز گرداندن حق حاکمیت مردم، با آنان هم کاری کنید.
برای رهائی ازسقوط در یک چنین موقعیت نا هنجاز اجتماعی، قرآن دو راه بیشتر را پیش بینی نمی کند (آل عمران 112)، 1- گردآمدن بر محور حبل من الله، 2- گردآمدن برمحور حبل من الناس (محور جمهور مردم). در مورد حالت اول، می دانیم، نه حاکمان و نه جامعه درحال حاضر در موقعیتی قرارندارند که به هرنحوی امید این برود که بتوانند بر گرد محور با ثبات الله گرد آیند و توحید جویند. آن چه برجای می ماند و درشرایط فعلی عملی می باشد همان حاکمیت مردم است. اما زمان همواره دراختیار انسان نیست. معلوم نیست فردا چه پیش خواهد آمد و عوامل و عناصری که می توانند مبتکر وحامی چنین تحولی باشند همواره دردسترس قرار داشته باشند. بنابراین، زمان نقش اساسی را دراین مورد بازی می کند و نباید آن را ازدست داد.

۶ مهر ۱۳۸۸

ولایت مطلقۀ فقیه درظرف ولایت مطلقۀ فقاهتی صهیونیزم


از انتخابات اخیرریاست جمهوری که به صورت عادی ودرروال معمول خود(یعنی همراه باتقلب) انجام شد به این سو، تحولات ژرفی در کشور ایجادشده که برنگرانی حاکمیت بیش از پیش افزوده اند. این تحولات درپی اعتراضات جدی و مستمربه تقلب از سوی اصلاح طلبان پدید آمدند.
درواقع، پس از کودتای خرداد1360، دوجناح عمده درحاکمیت بوجود آمدند که با قراردادی نانوشته، حاکمیت را با تحمل تقلب، فساد، تزویر، دسیسه بازی، تهدید، رفاقت، ریش سفیدی و... از دوسوی یکدیگر پذیرفته بودند وبه این نحو ادامۀ زندگی سیاسی خودرا برای "خودی ها" تضمین می کردند. آقای خمینی هم به نوبۀ خود دخالت سرنوشت ساز در تقابل آن دوجریان نمی کرد و آنها را درجنگ قدرت وفسادشان آزاد گذاشته بود و تنها براصل بودن "حکومت اسلامی" و حذف مخالفت ها و مخالفین تأکید می کرد. این کودتا به دست ولی مطلقه درظرفی شدنی می بود و انجام گرفت که در ولایت مداری جهانی ای قرارداشته باشد که زمینۀ آن را فراهم آورد. مهم ترین زمینه ها یکی واردکردن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی چند ماه بعداز پیروزی انقلاب توسط حسن آیت، از نزدیکان مظفربقائی عامل انگلیس درایران بود. می دانیم اقلا ازمشروطیت به این سو، استعمار انگلیس و پس از آن "صهیونیزم جهانی" همانند دیگر کشورهای جهان سوم، تمامی زمینه های دمکراسی را در کشورما به صورت سیستماتیک و مستمر مورد تجاوز و تخریب قرار داده و نابود کرده اند. از جمله می توان به ایجاد سلطنت وابستۀ پهلوی برای محو کردن مشروطیت، کودتا برضد حکومت مردمی مصدق وهمین نفوذ درتخریب تدوین قانون اساسی انقلاب را می توان نام برد. هم چنین افروختن آتش جنگ ایران و عراق که علاوه بر آلن کلارک، هفته ای پیش تلویزیون بی بی سی زبان فارسی مصاحبه ای با سفیر وقت انگلیس درعراق درزمان جنگ پخش کرد که درآن اواذعان کرد، جنگ ایران و عراق به سود ما بود ومنافع مارا تأمین میکرد. چنان که گوئی عملی عادی درعرف آنان صورت گرفته است که با بی شرمی تمام بدون توجه به صدها هزار کشته و خسارات عدیده وارد آمده به دوملت ایران و عراق، از منافع خود سخن می گوید وچهرۀ واقعی استعمار را از پس پردۀ زیبای دمکراسی نشان می دهد. اکنون می دانیم بدون دوعامل ولایت فقیه و جنگ، کودتای خرداد 60 برضد مردم عملی نمی شد. علی لاریجانی رئیس مجلس در پنجم مهرماه جاری در جشن ربع قرن دفاع مقدس می گوید:" حضور فكر ولایی در جامعه نیز از اهمیت بسیاری برخوردار بود كه پس از عزل بنی‌صدر تحقق پیدا كرد و تفكر ولایت فقیه در جامعه شكل گرفت". از این روشن تر نمی توان رابطۀ میان ولایت فقیه و جنگ و دمکراسی را بیان کرد. آری، این چنین "ولایت امر جهانی" زندگی و سرنوشت ما را به ما تحمیل کرده و می کند. به این ترتیب آن چه می خواستند شد ودهه ها آنان که نمی بایست، بر کشور حاکم شدند و استبدادی مخوف مستقر کردند، خود را "خودی" نام نهادند و حکومت ها را بین خود دست به دست می کردند.
تا اینکه در نهمین انتخابات ریاست جمهوری که درآن محمود احمدی نژاد، فردی نامحرم، از حاشیۀ جریان اصول گرای رژیم، دربرابر هاشمی رفسنجانی، با دخالت رهبر ریاست دستگاه اجرائی کشوررا دردست گرفت، آغاز شروع نارضایتی جناح های مختلف نظام را رقم زد. این نارضایتی، تغییراتی را در ساختار جناح بندی ها به وجود آورد که از همه مهم تروبرای خامنه ای پرسود تر نزدیکی اصلاح طلبان و هاشمی رفسنجانی به یکدیگربود. دورۀ چهارسالۀ اول ریاست احمدی نژاد برخوردهای بی سابقه ای را دردرون نظام پدید آورد. نقطۀ اوج این برخوردها در مناظرات تلویزیونی تبلیغات دهمین انتخابات ریاست جمهوری از حدود متعارف خارج گردید وحقایق پشت پرده را به مردم نشان داد. او اعلام کرد حاصل بیست و چهار سال حکومت "آنان!"جز فساد وثروت اندوزی نبوده است. برای توجیه این خروج ازعرف نمی توان دلیلی جز ورود رهبری در رقابت های دوجناح که آیت الله خمینی بعداز کودتای خرداد 60 ازآن حذرمی کرد ارائه داد. این دخالت اما،موهبتی بود برای ما مردم تا چشمانمان براین واقعیت روشن شود که این نظام اصلاح پذیر نمی باشد وشعار ماندن درچهارچوب آن وادعای اصلاحات دروغ و فریبی بیش نیست. از سوی دیگر، دخالت خامنه ای دراین امورباعث شد جریان اصلاح طلب وجناحی از اصول گرایان متقاعد شوند که روزگارشان به پایان رسیده است و می بایدشان که فشاری اساسی بر رهبری واردآورند تا بلکه نشان دهند بدون آنان برای نظام دوامی نمی توان قائل شد تا بتوانند دوباره به حکومتی بازگردند که به مدت 28 سال از آن بهره می بردند.
اکنون برای اصلاح طلبان معلوم گشته است گرچه درسایۀ نظام ولایت مطلقۀ فقیه به نوائی رسیدند، اما این ولایت مقتل آنان نیزمی تواند باشد همچنان که سالیان دراز مقتل زنان و مردان آزاداندیش و پاک سرشت و میهن دوستی بوده وهست که دغدغه ای جز به روزی مردمشان نداشتند وندارند. علی الاصول، نظامی که درپی سیستم های مافیائی زراندوز ومطلق العنان، خواه فردی یا جمعی ، خواه درسطح کشور یا جهانی باشد، حاصلی جز سقوط انسانیت و تبعیض و درپی آن بی ثباتی وتیره روزی مردم ندارد. بدون وجود "نظام ولایت مطلقۀ فقاهتی جهانی صهیونیزم" چگونه می توان تصور کرد درکشوری سی و پنج میلیون انسان برای آزادی قیام کنند و بلافاصله بعداز آن حکومتی استبدادی را بادستان خویش برقرار نمایند؟ وچگونه می توان تصور کرد صدام حسین به خود جرأت حمله به ایرانی انقلابی را بدهد و بتواند هشت سال درادامۀ آن دوام آورد به نحوی که نه پیروزی به دست آورد و نه شکست وحاصل آن حمله جز کشتار و عقب ماندگی و خسارت مادی و معنوی دوملت نتیجه ای دیگر برجای نگذارد؟ شاید بعضی از خوانندگان گرامی به دلیل ادعای وجود ولایت مطلقۀ صهیونیزم جهانی، نویسنده را فاقد سلامت روانی تلقی کنند، اما آیا آنان جوابی برای خالی شدن صندلی های سازمان ملل فقط به دلیل حملات ناچیز احمدی نژاد به صهیونیزم که نمونه های زیادی ازآن را هرروزه ازسوی مراکز حقوق بشری و روشنفکران دانشگاهی می شنویم، توضیحی عقلانی دارند؟ اگر همان احمدی نژاد با همان خصوصیاتش از صهیونیزم انتقادنمی کرد، آیا صندلی ها خالی می شدند؟ همه می دانیم آن کشورها با بی شرمی تمام از قبل اعلام کرده بودند درصورت انتقاد ازاسرائیل ازسالن خارج خواهند شد وروشنفکران جهان این توهین به آزادی و برابری حقوق انسان ها را نادیده گرفته و دربرابر آن سکوت اختیار کردند. به نظر نویسنده، این خالی کردن صندلی ها در جلسۀ عمومی سازمان ملل متحد ننگ بشریت است. سقوط انسانیت است زیرا اعلام می کند انسان ها حقوق متفاوت دارند وصهیونیزم فرقه ای مافوق دیگران است و از حقوق ویژه برخوردار می باشد و کودکان و زنان و پیر و جوان فلسطینی از حقوق اولیه هم برخوردار نیستند.
متن سخنرانی احمدی نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل را خواندم، به جز مواردی مربوط به عقاید شخصی و بعضی نزدیک به خرافات که دلیلی برای ابراز جهانی آن بااستفاده از یک تریبون عمومی که حقی ازملت ایران است مشاهده نمی شود، و نکاتی که مربوط به نارسائی های داخلی می شد، و ابراز عقائدی درمورد چگونگی ایجاد تحول درجهان که پیشنهاد او بود، انتقادات را سخنان سنجیده ودرستی یافتم که با تأسف فراوان به خاطرهمان انتقادات به حق صندلی ها خالی شدند که می بایست وجدان عمومی جهانی را برمی انگیخت. جالب این است که درآن سخنان حملاتی که به آمریکا شده بودند بیش از آن بودکه درمورد اسرائیل به زبان آورد، حال باید متوجه نیروی عظیم عامل این حرکت شد که صدای بعضی ازمردم آمریکا را هم درآورده است.
نمی توان به بهانۀ این که درایران هم همین انتقادات معتبر هستند، آنها را نادیده گرفت ودربرابر آن ها سکوت کرد و از انتشارش خودداری نمود. آمیختن شخصیت احمدی نژاد را با سخن وکلام نه عقلانی می دانم ونه منطبق با حقوق انسانی. یکی دانستن احمدی نژاد باآن سخنان، هدف مند و سیاسی به نظر می رسد. درواقع هدف این تبلیغات ازنظر انداختن آن سخنان، یعنی دفاع از حقوق ملت های تحت ستم درافکار عمومی جهانیان می باشد- زیرا وضعیت احمدی نژاد ازاین نظر بر همگان روشن است- که تااندازه ای هم طی شصت سال موفق بوده وچشمان انسانیت ازروی جنایاتی که هرلحظه درفلسطین درحال انجامند بسته شده اند. عمق فاجعه تا جائی پیش روی کرده که بعضی هم وطنان عزیز ما با افتخار دربرابر چشم دنیا فریاد می زنند: "نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران"، و درهمان حال انتظار کمک از دیگران برای حل مسائل داخلی خود رادارند!!! اگر این هم وطنان درشعارشان جان عزیز خود را فدای ایران می کنند، همین پاسداران و بسیجیان در عمل طی سی سال و درواقعیت کرده و می کنند. ایران بدون آزادی و بدون حقوق انسان ها سرزمینی ازاین کرۀ خاکی بیش نیست. اما اگر می گفتیم جانم فدای آزادی و حقوق انسان ها وکرامت آنان، دیگر جائی برای "نه" گفتن به غزه و لبنان نمی ماند.
این هم وطنان بابستن چشمان خود به روی حقایقی که منبع و باعث و بانی وضع فعلی درکشورمان اند، نا آگاه به تخریب هرچه بیشتر کشورخویش مشغولند. غافلند که همان ولایتی که درحال جنایت درفلسطین است، با وارد کردن اصل ولایت فقیه درقانون اساسی به دست هم وطنان خائن و یا نادان و تشویق صدام به حمله به ایران باعث و بانی شهادت ندا ها وسهراب های ایرانی ما هستند. هم آنان هستند که از بدو مشروطیت، بیش از یک قرن است که با استقرار دمکراسی درایران می جنگند و با دستان پلید خود استبداد را همواره درایران برقرار نگه داشته اند. کمی با دقت به برنامه های صدای امریکا و بی بی سی تماشا کنید و بینید چگونه درسوی برقرار ماندن نظام ولایت فقیه تنظیم یافته اند وهم وغم آنان فقط جایگزین کردن موسوی به جای احمدی نژاد است. مهم تر این که دراین میان دمکرات های واقعی ایران درسانسور نسبی به سر می برند!
درنظر بگیرید روزی را که این انتقادات درمجمع عمومی سازمان ملل اززبان یک رئیس جمهور مقبول و برگزیدۀ واقعی ملت ایران بیرون می آمد، آیا می توانستند آنها را به این راحتی سانسور وحتی تحریف کنند؟ احمدی نژاد یک بار درسخنان خود ازواژۀ یهودی آن هم برای دفاع از حقوق آنان استفاده کرده است، اما تمامی رسانه های فارسی زبان وابسته به کشورهای غربی، سخنان او را یهود ستیزی خوانده اند. یکی به این دلیل مهم است که صهیونیزم از دمکراسی کشورهای اسلامی به خصوص ایران و لبنان وحشت دارد. آیا نمی توان این اشراف بررسانه های جهانی، اقلا دررابطه با میهنمان را ولایت مطلقۀ جهانی نامیدو باآن مبارزه کرد ویا حداقل آتش بیار معرکۀ آنان نشد؟ انتقاد ازاحمدی نژاد محتاج تطهیر دست جنایت کاران انیرانی و مسببین استقرارنظام حاکم برایران نیست.
انتقاد مردم ایران به نظام حاکم برپایۀ استقلال و آزادی و حقوق بشراستوار است، اما انتقاد سران غرب و شرق و بدگوئی های آنان نسبت به احمدی نژاد بر منافع اسرائیل مستقر می باشد، نه تنها دلشان برای ملت ایران نسوخته است، بلکه همان طور که دربالا تر آمد، با جدیت مخالف استقرار دمکراسی در کشورمان هستند. اختلاف غرب با احمدی نژاد سطحی و قابل حل است ودر یک آری و نه گفتن خلاصه می شود. درصورتی امروز نظام به غرب آری بگوید، فردا از شریف ترین و عزیز ترین ودمکرات ترین نظام های دنیا می شود. مسئلۀ ما مردم اما هم با نظام و هم با ابر قدرت های مفت خور مسئله ای عمیق و جدی است. بنابراین هم گام با مبارزات آزادی خواهانۀ داخلی، نباید زمینۀ رابطۀ سلطه گری بیگانگان را فراهم آوریم و شعارهای حساب نشده سر دهیم.

آن چه درآن دوهفته گذشت -3 -مرداد 1388


3- اصلاح طلبی و اصلاحات

دردوقسمت پیشین دیدیم که درپی نارسائی ها و فسادها و تبعیض ها و بی قانونی ها و استبداد و وضعیت بد معیشتی و ...، مردم باردیگر به امید روزهای بهتر به بخشی از درون نظام یعنی اصلاح طلبان باور کردند و به پای صندوق های رأی رفتند ودیگربار براین واقعیت واقف شدند که نظام ولایت مطلقه اصلاح پذیر نیست. به خیابان ها ریختند وقوای سرکوب گر به روی آنان سلاح آتشین گشودند تا بلکه قیام مردم را خاتمه داده و به استبداد تداوم بخشند. اما مردم بااستقامت خود نشان دادند که درتصمیم شان راسخ اند ومی خواهند سرنوشت خود را خویش به دست گیرند و به عمر دولت استبدادی خاتمه دهند. معلوم شد نظام برخلاف آن چه ادعا می کرد اشراف کاملی بر نیروهای نظامی و بسیج ندارد و گروه هائی از آنها برای نجات استبداد حاضربه تجاوز به حقوق مردم نمی شوند.
دیدیم که مردم با شعارهای خود درخیابان ها، بیان استبداد از اسلامی که ساخته و پرداختۀ خرافات و شرک است را نمی پذیرند واسلام را بیان آزادی و عدالت ومردم سالاری و نه وسیله دین سالاری می دانند. ابراز همین بیان درخیابان ها بود که خواب را از چشمان برخی از روحانیان ومراجع زدود و مجبورشان کرد تا دربرابر این جنایات عکس العمل هرچند ناچیزی را نشان دهند. درپی آن، ولی فقیه درروز مبعث درجمع سران نظام و درغیاب اصلاح طلبان دولتی درصدد برآمد با توصیه به "تعقل" و"بردباری" آنان را ساکت گرداند، غافل از اینکه اولا ازراه همین تعقل است که انسان به حقوق، ازجمله حق آزادی واقف می شود وثانیا بردباری وتحمل دربرابر ظلم وظالم گناه می باشد. منظور او ازتعقل و تدبر بسا این بود که نظام درحال فروپاشی است وبا فروپاشی آن همۀ ما رفتنی هستیم. شاهد بودیم که چندی بعد، سخنان او هاشمی رفسنجانی را وادار به ابراز حمایت کامل از رهبری ساخت.
جهت نمایش خلاصۀ آن چه درنیمۀ دوم خردادماه گذشت می توان نوشت که درپی انتخابات و نتیجۀ آن که کنارگذاشته شدن اصلاح طلبان بود، اینان، با شناخت وشراکتی که در کارکرد متقلبانۀ سامانۀ انتخابات طی بیست و هشت سال گذشته داشتند، پا از چهارچوبۀ مقررات عرفی نظام بیرون نهادند وانجام تقلب را علت شکست خود اعلام کردند و خواهان ابطال انتخابات شدند. آنان با اطلاعات دقیق ازوضعیت بحرانی نظام و همچنین خطری که موقعیت آنان را در درون هیئت حاکمه تهدید می کند براین باور بودند که با وارد آوردن فشاری مختصر، رهبر را به تمکین خواسته شان وادارخواهند ساخت وحکومت را به دست خواهند گرفت. سیدعلی خامنه ای زیربار فشارهای آنان نرفت و درخطبۀ مشهور خود درنماز جمعه اعلام کرد که براجرای برنامه هایش مصر می باشد، تاآخر ایستاده است و احمدی نژاد را بهترین گزینه دانست.
درآن دوهفته، ضعف تشکیلاتی و مدیریتی اصلاح طلبان کاملا آشکار شد. آنان نتوانستند از حضور بیش از سه میلیون نفر درخیابان های تهران کم ترین استفاده را بکنند درحالیکه خود، جزئی ازنظام حاکم هستند و درسازمان های مختلف دولتی حضور دارند. دراین فرصت بنا براین نیست تحلیلی از وضعیت اصلاح طلبان ارائه دهیم، اما به این بسنده می کنیم که علت اصلی ضعف آنان، وابستگی به نظامی است که با اصلاحات، یعنی شعار آنان در تعارض است. به این دلیل آنان با دردست داشتن دو قوه، هیچ گاه درصدد انجام اصلاحات اساسی برنیامده اند وهمواره مشغول چانه زنی بر سر چگونگی و مقدار سهم خود از قدرت بوده اند.
آن چه درآن دوهفته اتفاق افتاد مورد انتظار اصلاح طلبان نبود زیرا آنان را بین دوسنگ آسیاب قرارداد: مردم که خواستار تحول ساختاری بوده وهستند و نظام که خواستار یک پارچه شدن قدرت برمحور جناح رهبری است. به این جهت آنان از سوئی خواستار استقامت و حضورکم رنگ مردم، آنهم درمحدودۀ قوانین نظامی هستندکه آنان را به گلوله می بندد، تا ازسوی دیگربتوانند موقعیت خود را در نظام تحکیم و رهبر را ناگزیر از قبول این موقعیت کنند.
باتوجه به ضعف های آشکاراصلاح طلبان ازطرفی، و عدم توجه به نیروی عظیم مردم از سوی دیگر بود که سید علی خامنه ای باقاطعیتی غیرقابل انتظاردرنماز جمعه، آب پاکی به دستان اصلاح طلبان ریخت، آنان و نظام را دربن بستی سرنوشت سازقرارداد. ازاین به بعد، چشم های اصلاح طلبان به لبان هاشمی رفسنجانی دوخته شدند تا مگر او سخنی بگوید و سخنش گشایشی ایجاد کند. اما همان طور که در نوشتۀ قبلی هم پیش بینی شده بود، او ازموضع ضعف معامله ای را برای نجات خود و نظام به رهبرپیشنهاد کرد. که درصورتی قراربود مورد موافقت خامنه ای که درموقعیت متفوق است قرارگیرد، از اول دست به این کارها نمی زد، به علاوه، معامله پیشنهادی او وقتی می توانست پذیرفته شود که او در موقعیت متفوق می بود. اما اگر او در این موقعیت بود، مجبور نمی شد پیشنهاد خود را درنماز جمعه و درملأ عام بیان کند. چندی بعد، برای رهائی ازاین بن بست، سید محمد خاتمی پیشنهاد رفراندمی را داد که درصورت قبول رهبر ومتقاعد کردن مردم به شرکت جستن درآن، می تواند تااندازه ای برای نظام و اصلاح طلبان راه گشا باشد. اما درصورت انجام رفراندم و عدم تمکین مردم وتحریم آن، کارنظام به پایان می رسد.
مشاهده می کنیم که اکنون اصلاح طلبان برای حل بحران جز رجوع به رهبر وتقاضای ابطال انتخابات وعفو ورهائی زندانیان مجرائی دیگر پیش روندارند. درچنین شرائطی که کلیۀ قوای کشور در دستان یک نفر قرار دارد و انجام پذیر شدن اصلاحات منوط به موافقت او است، آیا ادعای اصلاحات می تواند پایه ای جز فریب داشته باشد؟
واقعیت این است که موقعیت ضعیف و متزلزل اصلاح طلبان نتیجۀ مکان ناحقی است که خود رادرآن قرارداده اند. آن چه را به عنوان یک ناظر بی طرف می توان مشاهده نمود این است که نمی توان درعین حال هم اعتقاد به نظام ولایت مطلقۀ فقیه داشت و به آن ملتزم بود وهم ازولی مطلقه اطاعت نکرد. اطاعت نکردن از ولی امر درمحدودۀ چنین نظامی از لحاظ مدنی به معنای احترام نگذاشتن به قوانین آن نظام می باشد، وازلحاظ نظری به معنای عقیده نداشتن به اصل ولایت فقیه است. بنابراین، رشته های ارتباطی اصلاح طلبان با نظام، نه قانونی اند و نه عقیدتی، آن چه به عنوان رابطه و پیوند وخویشاوندی (خودی) میان اصلاح طلبان و جبهۀ مقابل می ماند، قدرت (حکومت) است و ثروت (بیت المال). طرحی که جناحی ازاصول گرایان درشرف انجام آن می باشد، قطع این رابطه است. به این معنا که دست اصلاح طلبان از قدرت و به تبع آن از درآمدهای سرشار ازمنابع ملی را کوتاه گردانند. درحال حاضر این طرح بدون مانع و مقاومت درحال به اجرادرآمدن است زیرا برخلاف عقیدۀ اصلاح طلبان، جناح مذکوربراین باوراست که برای سرکوب مردم احتیاجی به جلب همکاری اصلاح طلبان ندارد. آنها و مردم را با هم سرکوب می کند.
مردم ازخود می پرسند دلبستگی شما اصلاح طلبان به این نظام ازچه رو است؟ نظامی که به دنبال انقلابی باشکوه با هدف استقرارآزادی مردم و استقلال کشور، با خیانت به این اصول و از راه کودتا برقرار شد و ازهمان روزهای نخست مسیرضد انقلاب وضد مردم را برگزید چه مقبولیتی دارد؟ نظامی که برای تداوم حیات خود بنا براظهارات رهبر ودیگر دست اندرکاران آن مدام محتاج خون ریزی و آبرودادن است بدتراز رژیم ضحاک ماردوش نیست؟ اکنون اشتهای آن به خون و آبرو چنان شدید شده که به مرض جوع البقر(حالتی که معده سیر و دیگر اعضاء احساس گرسنگی کنند) دچار گشته و به قربانی کردن نزدیکان خود مشغول شده است. چنین نظامی که نه مسئولی دارد و نه پاسخگوئی و هرج ومرج درحدعالی حکم فرما است چه جای ماندن ودفاع از آن می باشد؟
اکنون که اقتداربه دستان علاوه بروارد کردن اتهام افتخار آمیز ضد ولایت فقیه بودن به اصلاح طلبان، اتهام زشت وابستگی به اجانب را نیز به آنان وارد کرده اند، وبا این کار عملا زمینۀ حذف کامل آنان از صحنۀ سیاسی درداخل نظام را آماده می سازند، کاری را که اصلاح طلبان دراین پارۀ حساس ازتاریخ کشورمان می توانند انجام دهند این است که به حقوق مردم واقف شوند، به آزادی و استقلال عمل کنند وخودراازمردم و مردم رااز خود تلقی کنند و به سوی آنان بیایند. مردم را نه برای رسیدن به اهداف خویش به خیابان ها دعوت کنند، که اهداف خویش را هم سو با حقوق مردم کنند وخود، درکنار مردم به خیابان ها بیایند.
همان طور که خود می دانید و دردرون همین نظام، نسبت به دیگران، تجربه کرده اید، ازاین پس نظام احدی از شما را آسوده نخواهد گذاشت. شما که اکنون قادر نیستید به بی عدالتی ها و بگیرو به بندهای هواداران و بستگان خود پایان بدهید، درصورت پیروزی چگونه می خواستید بادردست گرفتن حکومت کشوررا اداره کنید؟ آیا درنظر داشتید مردم را فریب داده وهمانند گذشته باامر و نهی های «مقام مقدس ولایت امر» حکومت کنید؟ هاشمی درنماز جمعه با ترس وشرم پیشنهاد می کند بی گناهان را از زندان آزاد کنند، گوئی دراین کشور نه قانونی وجود دارد و نه دادرسی، واین درحالی است که هم رئیس مجلس خبرگان است و هم رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام. این مسائل معلوم می کنند که شما اگر هم براین عقیده باشید که باید دربرابر ظلم ایستاد که نیستید، نخواهید توانست کم ترین اصلاحاتی دراین نظام صورت دهید وهمواره تحت اوامر اقتدارگرایان خواهید ماند. بنابراین بیائید و دروغ گفتن به مردم را ترک کنید و پشت سر آنان قرار گیرید و تا انهدام تمام و کامل استبداد و خودکامگی بایستید و باوربیاورید که حق حاکمیت بامردم است.
اصلاح طلبان عزیز، بیائید شعار اصلاح طلبی را کناری بگذارید و به اصول استقلال و آزادی و حقوق بشر بگرائید. به این اصول معتقد شوید و عمل کنید تا موسم اصلاحات سر برسد. در فضای آزادی و استقلال ودیگر حقوق مردم است که اصلاح کردن معنی می دهد. با این انتخابات برای چندمین بار تجربه کردید و دیدید که دراین نظام اصلاحات دروغی بیش نیست. اکنون که مردم هم به این امر مهم واقف شده اند به این تجربه بسنده کنید و آن را آخرین تجربۀ خود دراین مورد تلقی نمائید. خود را ازمحیط ناشفاف و ابهام آلودی که برای خود ساخته اید رها سازید وروشن اعلام کنید درون نظام استبدادی هستید یا دربیرون آن قراردارید وبامردم هستید. وضعیت این نظام روشن است، نه شما را می خواهد و نه مردمی که حقوق خود را طلب می کنند. شما هم تاوقت باقی است وضع خود را روشن کنید، به مردم بپیوندید و نظامی را رها کنید که شما را از خود نمی داند. مرگ این نظام فرا رسیده است، تلاش های مذبوحانه راه به جائی نخواهند برد زیرا به فرمودۀ پیامبر و شهادت تاریخ، ظلم پابرجا نمی ماند.
بدانید در همین وقت تنگ است که شما مجال دارید آینده و سرنوشت خود را رقم زنید. از ابهام و زیستن دردوگانگی بیرون درآئید و درکنار مردم آشکارا خواستار تغییر قانون اساسی شوید.

آن چه درآن دوهفته گذشت-2 تیر 1388


قسمت دوم : دو شکست و یک پیروزی درتقابل دو بیان

در
بخش اول دیدیم که در طول دوهفتۀ آخر خرداد و در پی انتخابات، مردم معترض به خیابان ها ریختند و قوای سرکوب گر بی مهابا برروی آنان آتش اسلحه گشودند و فاجعه به بار آوردند. لباس شخصی ها وبخشی از بسیج بی رحمانه درصدد ایجاد رعب ووحشت به مصاف مردم رفتند وماهیت خود و آمران خود را آشکارساختند.
آن چه درخیابان ها مشاهده می شد، تقابل دولت ولایت فقیه با مردمی بود که باشعار الله اکبر فریاد مرگ بر جمهوری اسلامی واستبداد سرمی دادند وخواهان استقرار آزادی های اجتماعی وحاکمیت مردم برسرنوشت خویش بودند. آن چه مشاهده می شد تقابل دو اسلام بود. از سوئی اسلامی در شکل وهیکل ولایت فقیه ومحتوای استبداد که دوام خود را در ایجاد رعب ووحشت با به کارگیری انواع خشونت می دید، ازدیگر سو اسلام آزادی و رهائی و حقوق، بر دعوت به آزادی و عدم خشونت عمل می کرد.
این بار اما شکل و هیکل اسلام ولایت فقیه ملغمه ای بود از دو جبهه با دو پوشش سیاه وسبز. این دو جبهه یا جریان، چنان دراساس و اصول نظام بایکدیگر وحدت و هماهنگی دارند که نمی توان با هیچ معیاری وسعت مخالفت های مردمی آن دوهفته (وبعدازآن) را نتیجۀ اقدام به جا به جائی دو کاندیدای ریاست جمهوری به بهانۀ تقلب در انتخابات نسبت داد. به این دلیل که دراین نظام انتخابات از اساس باتقلب عجین است واین پدیده نمی تواند از سوی جناح های خودی برای ابطال آن مورد استناد قرارگیرد. از اولین انتخابات ریاست جمهوری بدین سو، وباتوجه به ادعای حاکمان که "این انتخابات سالم ترین انتخابات بوده است"، آیا می توان ادعا کرد که انتخاباتی بدون تقلب انجام شده باشد؟ درواقع نبود تقلب در چنین نظامی استبدادی حیرت برانگیز است نه وجود آن. معماران تقلبات انتخاباتی راهم از خارج نظام به استخدام نگرفته بودند، همین آقایان موسوی ها و یارانشان این عمل زشت خیانت به اعتماد مردم را درهنگام انتخابات اولین دورۀ مجلس شورا پایه نهادند. پس تقلب نمی توانست عامل غافلگیر کننده ای نه برای مردم ونه برای کاندیداها باشد به علاوه اینکه بسیاری از تحلیل گران مستقل دست یابی احمدی نژاد به ریاست حکومت را از قبل پیش بینی کرده بودند. درعوض اما، میرحسین موسوی طی سخنان خود درجمع اساتید دانشگاه اذعان می کند که حضور مردم درخیابان ها برای او و همکارانش غافلگیرانه و تعجب برانگیز بوده است. بنابراین حضور مردم درخیابان هارا باید به حساب انباشته شدن نارضایتی ها از عملکرد حاکمیت ووجود کل نظام گذاشت.
بااین ترتیب، خیابان های کشور شاهد حضور سه جریان بودند. اول جریان مردم که به مخالفت با تقلب ها و خودکامگی ها، از فرصت به دست آمده استفاده کرده و به اعتراض به خیابان ها درآمدند. دوم جریان اصلاح طلبی که برای جانشین کردن احمدی نژاد باموسوی به خیابان ها ریختند. سوم قوای سرکوب گر که برای خاموش کردن صدا و مطیع کردن دو جریان اول خیابان ها را به میدان جنگ تبدیل کردند.
حضور مردم درخیابان ها و ونحوۀ مقاومت آنان و تداوم آن، به دور از جنبۀ کمیت آن، چه درمورد شمار مردم شرکت کننده وچه از لحاظ خسارات وارده، از نظر کیفی این کارزار را به یک حادثۀ تاریخی وملی تبدیل کرد زیرا اثرات ژرفی در ساختمان نظام و روند انحلال آن که از پیش شروع شده بود ایجادنمود به صورتی که پایان عمر آن را قابل پیش بینی گردانید. آسیب های وارده به نظام از جنبه های مختلف به حدی فراوان وعمیق اند که آنها را غیر قابل جبران گردانده است. پیوندهای مؤلفه های ساختار نظام که سست شده بودند شروع به گسستن کرده اند. مرجعیت وابسته به قدرت سیاسی که پس از روی کارآمدن حکومت احمدی نژاد از نفوذ آنان بسیار کاسته شده بود اکنون تهدید به تخلیۀ قم و استقرار درنجف کرده است. تردید و دودلی دربین نیروهای سرکوب گر و نزد بسیج چنان گسترده و برای نظام نگران کننده شده است که درمراسم ترفیع افسران ارتش و سپاه، فیروزآبادی رئیس ستاد نیروهای مسلح، با ناامیدی از فرمان برداری آنان درسرکوب مردم، برای مقابله بامردم از خانواده های خود و سران نظام مایه می گذارد و می گوید "ما آمده‌ايم كه خودمان، خانواده‌هاي‌مان، همه نعمت‌هايي كه خدا به ما داده حتي آبروي‌مان را به پيروي از رهبر عزيزمان براي اسلام، ايران و ملت مسلمان و محب علي بن‌ابيطالب و ارزش‌هاي كتاب خدا فدا كنيم و درجات بالاتر در اين تصميم، مصمم‌تر و قاطع‌ترند". این سخنان تهدید آمیزازموضع ضعف و درآخر خط بودن از زبان فرماندۀ کل نیروهای مسلح و به نمایندگی از "درجات بالاتر!" خطاب به پرسنل تحت فرمان خود، حاکی از خالی بودن دست او از نیروهای نظامی بالقوه ای است که در ظاهربرای سرکوب مردم باید دراختیار داشته باشد.
بنابراین، ثمرۀ آن چه درآن دوهفته گذشت شکست بزرگی بود برای نظام، به ویژه جناح سرکوب گر آن. دروغ بودن آن چه را که نظام درمورد ضد مردمی بودن تمامی نیروهای نظامی و انتظامی وبسیج تبلیغ می کرد ومردم را ازآنان می ترسانید که با تأسف اپوزیسیون هم برآن تأکید می نمود، هویدا وآشکار گشت. اکنون بزرگ ترین ترس دربرخورد بامردم را نظام ولایت فقیه از سوی نیروهای نظامی و انتظامی و بسیج دارد. معلوم شد نظام تنها شمار معدودی قوای سرکوب گر دراختیار دارد که توانائی مقابله با چند صدهزارنفر از مردمی را که برای احقاق حقوق خویش قیام کنند را ندارند. کلیۀ ترورها و شکنجه ها و بگیر و ببندها هم توسط همین معدود جنایتکاران حرفه ای صورت می گیرند که دراستخدام دستگاه استبدادی و خودسر ولایت مطلقه امر درآمده اند. به دلیل ناچیز بودن تعداد، به ترتیبی که درفیلم ها و تصویرها مشاهده می شوند، آنان مجبورند هم درخیابان باچماغ و هم درشکنجه گاه ها و هم درپست مدیریت های بخش خصوصی و دولتی مشغول خدمت باشند. یکی از کارهای مفیدی که اخیرا مبارزین راه آزادی تدارک دیده اند وامیداست باجدیت آن را پیگیری نمایند، شناسائی ومعرفی این عملگان استبداد به مردم است.
شکست دوم سهم کسانی شد که خواهان جانشینی موسوی به جای احمدی نژاد بودند. آنان دراین کار شکست فاحشی خوردند زیرا از طرفی نظامی را که به تأکید مکرر خود قبول دارند و مقدسش می خوانند، خود به تقلب کاری و بی قانونی در جهان مشهور کردند وآن را بیش از پیش بی آبرو و تضعیف گردانیدند، از سوی دیگر به هدفشان که دست یابی به کرسی ریاست جمهوری باشد تا به قول خودشان "نظام را نجات دهند" نرسیدند. البته برای کسانی که وابستگی به اصلاح طلبان ندارند و فریب وعده های میان خالی را خوردند ودرانتخابات شرکت کردند وهدف اصلی شان اصلاح امور بوده است، این شکست درسی شد تا ازاین به بعد به کمتراز آزادی و حاکمیت تمام و کمال مردم راضی نشوند وبدانند که نمی توان آزادی و دیگر حقوق بشر را تقسیم کرد و بنا برمصلحت از یک قسم آن چشم پوشید. اینان همان طور که مشاهده می کنیم، اکنون درکنار مردم برای احقاق تمامی حقوق خود مبارزات خویش را تا پیروزی کامل ادامه می دهند.
این کارزار اما یک پیروزبزرگ داشت وآن مردمی بودند که برای احقاق حقوق حقۀ خویش قیام کردند و ضرباتی مهلک به بدنۀ استبداد وارد آوردند که ازعهدۀ هیچ نیروی دیگری بر نمی آمد. آن دوهفته جامعۀ ایرانی را به حرکت درآورد و گفتگوها بر سرحقوق مردم درخانواده ها رواج یافت. منسوبین به نظام اعم از بسیجی و دیگران از سوی خانواده هایشان مورد سئوال قرار می گیرند. اعتماد عمومی نسبت به دولت درپائین ترین سطح خود قرارگرفته است. اظهار نظر های پاره ای ازمراجع بعداز آن دوهفته هرچند بسیار دیر، اختلالات عقیدتی درمیان مقلدینشان به وجود آورده است که حاصل آن ترک تقلید و تزلزل در مشروعیت اصل ولایت مطلقه فقیه درنزد آنان می باشد. به نیروهای مسلحی که هنوز تجربۀ گشودن آتش برروی مردم خود را ندارند نشان داد که ایستادگی دربرابر خواست مردم عملی غیر انسانی و شنیع و غیرقابل دفاع است وباید از اقدام به آن سرباززنند.
این پیروزی، پیروزی گفتمان آزادی بر گفتمان استبداداست که اقلا قرنی ملت ایران را درگیر خود کرده و همواره پیروزی را نصیب ملت و شکست را سهم استبدادیان قرارداده وکشور را به سوی مردم سالاری پیش برده است. آن دوهفته نشان داد مردمی بادست خالی، مستقل و با بیان آزادی بردولتی ظالم و مسلح و مجهز، به پیروزی دست یافت و ناحق بودن ولایت مطلقه را نزد عملگان واکرۀ آن به اثبات رساند.
اکنون نوبت حاکمان است تاازاین تجربۀ گران بها درس لازم را بگیرند و بپذیرند پشتیبانی به نام مردم ندارند، بسیج آن چنان که فکرمی کردند برای انجام هرجنایتی در اختیار آنان نیست. قبول کنند که پرسنل پاسداران و ارتش حاضر به سهیم شدن با آنان در تجاوز به حقوق مردم نیستند. و بپذیرند با هیچ نیروئی نخواهند توانست دربرابر خواست مردم درراه احقاق حقوقشان استقامت نمایند. ای آمران و عملگان استبداد، آیا شادمان هستید ازاین که هرروزه مادری برجنازۀ جگرگوشه اش که به دست شما به شهادت رسیده است می گرید و ناله سرمیدهد؟ خوش حال هستید از شکنجه و دربند کردن جوانانی که قدم درراه سرورآزادگان گذاشته اند و جز حقوق انسانی خویش را طلب نمی کنند؟ بدانید راهی غیرازسپردن حاکمیت به مردم دربرابر شما وجودندارد. دیر یازود باید حاکمیت را که ازحقوقشان است به مردم بازگردانید. تادیر نشده است ابتکار عمل را خود دردست گیرید و کشور را از بند عوامل استبداد پیرایش کنید تا زمینه برای حاکمیت مردم فراهم شود وخود را از مجازات دو جهان برهانید. مردم فقط خواهان همین هستند و بس.
ازقراربه هاشمی رفسنجانی فرصت امامت جمعۀ این هفته را داده اند. آن چه می توان ازپیش گمان برد این است که به دلیل ترس ازهم پاشیدگی نظام، معامله ای انجام شده باشد. به دلیل اینکه ایشان اهل تعامل و مصلحت است و دنیارا بر آخرت ترجیح می دهد، درخطبه ها برایجاد وحدت کوشش خواهد کرد و باانتقاد از عملکرد احمدی نژاد تلویحا انتخابات را تمام شده اعلام خواهد نمود تا پیام یک پارچگی نظام را به کشورهای خارجی برساند. درصورت صحت این گمان، و درحالی که بخشی ازاصلاح طلبان قربانی خواهند شد باید پرسید آیا دست زدن به چنین اعمالی می تواند راه حلی برای این همه خساراتی باشد که طی سی سال اکنون نظام را به ازهم پاشیدگی تهدید می کند؟ یا راه حل، بازگشت به حقوق مردم ازجمله حق حاکمیت آنان برسرنوشت خویش می باشد؟ خواهیم دید.

آن چه درآن دوهفته گذشت 1- بسیج - تیر 1388





در دو هفتۀ آخر خردادماه که ایران آبستن اعتراضات مردم به یکی از فرآورده های نظام ولایت مطلقۀ فقیه بود وهنوزهم باشدت کمتری ادامه دارد، شاهد دوگانگی مردم و دولت که حاصل طبیعی قانون اساسی موجود می باشدبودیم. دوگانگی میان حق و حقوق مردم و تکاثر و تمرکز قدرت نزد انگشت شماری متجاوز به حقوق مردم. دولت ولایت فقیه برای حل این دوگانگی با شتابی باورنکردنی و دوراز انتظار برروی مردم آتش گشود و نا حق، به حق حیات و آزادی مردم تجاوز کرد. دراین مدت به بهانۀ انتخابات حوادثی اتفاق افتادند و حقایقی آشکار شدند که قابل تأمل و بررسی ویژه ای می باشند. حضور میلیون ها مردم درخیابان ها، جناح های مختلف نظام را به حدی غافلگیر کرد که اصل انتخابات را درحاشیه برد و بود ونبود نظام را دغدغۀ اصلی دولتمردان قرارداد. اکنون برنده و بازندۀ انتخابات به دنبال راه حلی برای نجات نظام با دستورکار وحدت مشغول رایزنی هستند. وحدت دربرابر چه می تواند باشد غیر از جنبش مردم؟ سعی می کنیم درچند نوبت به درس هائی که باید از این رویدادها گرفت نگرشی اجمالی بیندازیم.
در سورۀ مائده آیۀ 32 آمده است: کشتن یک بی گناه همانند کشتن تمامی انسان هااست. شهادت " ندا" به دست یک بسیجی تفسیر عینی این آیه شد. نگاه او درهنگام مرگ بدنۀ بشریت را به لرزه درآورد و بنابراین آیه، بی گناه ازمیان مارفت درحالی که تفسیر این آیه را به اثبات رسانید. در مغرب ها و مشرق ها از دیگر چشمان اشک ها جاری شدند و بر استبداد و خون ریزی لعنت فرستادند. او از گوشۀ چشمان زیبا و صاحب کرامتش به انسان هائی تهی از انسانیت می نگریست که برای روزی برحکومت ماندن و پشیزی بر ثروت پلید خود افزودن بی پروا از انسان ها خون می گیرند. به آیات عظام و روحانیانی می نگریست که درآن دوهفته مهر سکوت برجنایت را برلبان خود گذاشته ونظاره گر سرکوب مردم بی دفاع بودند، تا به آنان بگوید که لباس حسینی برتن دارید و حکومت یزیدی می کنید، که من شهید زنده ام و زنده می مانم تا بر این نیرنگ شما شهادت دهم. آن گوشۀ چشم به انسان های دیگری هم می نگریست که مات و مبهوت فهم و شعور و انصاف و انسانیت خویش را به ورطۀ فراموشی سپرده و منتظرند تا بر خون ریختۀ مبارزان وکوشندگان و به پا خاسته گان، جشن آزادی بگیرند.
اما بسیج
شما بسیجیان که آن روزگاران برای تدارکات دفاع از مردم و کشور خود گردهم آمدید، جان برکف از خدمت گزاری به مردمان دریغ نمی کردید، چه شد که به خدمت قدرت درآمدید و اینک به مصاف مردم می روید؟ چه شد که از قلۀ شرافت خدمت گزاری و جان بازی برای مردم به قعر بندگی ظلم درآمدید تا جان مردم بستانید؟ اکنون دست شما به خون بی گناهان آلوده شده است، (باى ذنب قتلت) ازشما می پرسند: به چه جرمی کشتید؟ بدانید ازاین به بعد نام بسیج با رنگین خون سرخی که برچهرۀ "ندا" ها نشست عجین شده است. همراه با جاری شدن خون از لبان "ندا"، نام بسیج درپلید خانۀ تاریخ ایران جای گرفت.
درست است، نمی توان ادعا کرد که چند صد هزار بسیجی قاتل و آدم کش باشند. ططری فرماندۀ بسیج عشایری در دوران جنگ درجلسه ای که در یوتوب انتشارپیداکرد، قربانیان تظاهرات اخیر را شهید راه آزادی خواند. اما چه می توان کرد، نام بسیج آلوده به خون شده است، آلوده به گناه شده است. خونی ماندگار و گناهی جاودانه در دو جهان.
گذشت آن زمانی که بسیج جان خود را به مردمانش و کشورش به هدیه می داد تا استقلال و آزادی و آسایش فراهم آورد وبرای خود شرف و انسانیت کسب نماید. اکنون بسیج جان مردمان رشید وبه پا خاستۀ خود را می گیرد تا استبداد بتواند چند صباحی بی نور و سیاه و متعفن در منجلاب قدرت نفسی دیگر بکشد. آن بسیج، فرشته و درخدمت مردم و دین بود و این بسیج کافر ومزدور دیو شده است. آن بسیج افتخار بود و این بسیج جیره خوار وعملۀ استبداد شده است. دولت اسلامی اعلام کرده، قاتل "ندا" جزواراذل و اوباشی می باشد که اجیر شدۀ یک انگلیسی بوده است، اما مردمی که آن قاتل را دستگیر کرده بودند کارت بسیج اورا مشاهده و عکس برداری نمودند. می بینید که ولی نعمت خودتان بسیجیان را اراذل و اوباش می خواند و به هنگام ضرورت در قربانی کردن شما تردیدی به خود راه نمی دهد. به دروغ پای اجانب را به میان می آورد غافل از اینکه مسئول کشتار خود اوست که با اجیر کردن، به اقرار خویش، اراذل و اوباش از بسیج سازمانی جانی و خونخوار و درخدمت اجانب پدید آورده است تا بتواند با ایجاد رعب ووحشت برعمر پلید استبداد فقیه اندکی بیفزاید. دراین دو هفته ثابت شد بسیج درخدمت دفاع از زور واستبداد و ظلم است. ثابت شد بسیج نه درخدمت مردم که درخدمت قدرت حاکم است، خواه آن قدرت یزید باشد خواه مأمون. در این دوهفته، شرف و آبروی بسیج که زیر سئوال بودند ازمیان رفتند و بسیج نماد خالص تجاوز و مزدوری گشت.
خون "ندا"ها بردستان بسیج خشک نمی شود. میلیون ها تصویر آن چشمان بازپرسنده که بر چهره ای خونین، زنده و آرام به عمق وحشی گری می نگرد، بر دیوارها نصب شده اند تا ثابت کنند که شهید نمی میرد. استوار می ماند تا یزیدیان را رسوای همیشۀ تاریخ گرداند.
جفای بزرگی که دولت ولایت فقیه بر شما روامی دارد این است که دربرابر امتیازمادی ناچیزی شما را درفضائی زندانی کرده است که در آن ابتکارعمل را خودش دردست دارد. فضائی که اهل حجاز را به پرستیدن غیر خدا بر می انگیخت. هر حرکتی از سوی شما باید به دستور او باشد. به همین دلیل درآن دوهفته، درحالی که هم وطنان وخواهران و برادران بی دفاع شما درخیابان ها مورد تهاجم بی رحمانه قرارگرفتند، نه تنها به کمک آنان نشتافتید که کمترین وظیفۀ شما بود، بلکه بر عکس، نقش بارز شما دراین سرکوب ها با جنایت عجین گشت.
اکنون که نام بسیج با فرومایگی و پستی و رزالت همراه و پیوسته و هم شکل شده است، بر بسیجیان پاک سرشت لازم وضروری است که خود را ازاین نام ننگ ناخواسته برهانند و با ترک بارگاه ظلم و ستم، دست خود را ازاین خون های بی گناه و ستم های روزمره بشویند و با برائت جستن از بسیج حفظ شرف خویش کنند و به ملت بازآیند. عمر این نظام به سر رسیده است، تا دیرنشده ننگ انگ بسیجی نظام ظلم و ستم را از پیشانی خود بزدائید.
اگر نگاه پر از راز و پرسش آن چشمان به خون آلودۀ به دست بسیجی عرق سرد شرم از گناه بربدنت نمی نشاند، همان قاتل مزدور اهریمن وطنی هستی که دستانش به خون بی گناهان آغسته است. اما اگر عرق شرمساری بر پیشانیت می نشاند و اشک غم مظلومیت مردم چشمانت را می پوشاند، کارت بسیج را بر سینۀ آن روحانیانی بکوب که تورا به جنایت و تجاوز و ظلم و تعدی می خوانند.‏ خود را آزاد سازید، حر شوید، و مزۀ انسانیت را بچشید و به آغوش ملت بازگردید.
درفرصت های بعدی از زوایای دیگر به آن چه درآن دوهفته گذشت خواهیم پرداخت.

رأی به احمدی نژاد، رأی "نه" به نظام مافیائی است - خرداد 1388




محرک نگارش متن حاضر اجماع کم سابقه ای است که دردرون نظامی مافیائی و غرق درفساد برضد احمدی نژاد که خود یکی ازمهره های آن به حساب می آید، شکل گرفته است. عبدالله شهبازی بعداز متهم شدن هاشمی رفسنجانی به فساد از سوی احمدی نژاد، درسایت خود می نویسد: " به گمان من، احمدي‌نژاد، حتي اگر در کسب آراء مردم موفق شود، رئيس‌جمهور نخواهد ماند. بسيار بعيد مي‌دانم نهادهاي عالي و نظارتي جمهوري اسلامي ايران تداوم حضور او را بپذيرند". این تفکر استبدادی اساس نظامی مافیائی می باشد که درپی کودتای خرداد 1360 پایه گذاری شده است. آن افراد یا گروه هائی که با ادعای دمکراسی وآزادی خواهی خود را درون نظام بد وبدتر قرارداده و سراب انتخابات را واقعیت می پندارند وسراسیمه مردم را به شرکت درانتخابات ترغیب می کنند باید متوجه شوند یا خون استبداد دررگ هایشان درجریان است و یا بازیچه دست استبداد قرار گرفته اند. هاشمی رفسنجانی امروز درنامه ای خطاب به خامنه ای می نویسد: "قصد ندارم که دولت موجود را مثل دولت بنی‌صدر معرفی کنم و يا سرنوشتی شبيه آن دولت را برای اين دولت بخواهم، بلکه مقصود اين است که بايد مانع گرفتار شدن کشور به سرنوشت آن روزگار شد". این سخنان بی شک سخنان یک جمهوری خواه یا یک دمکرات نمی تواند باشد، سخنان مستبدی است که درپی یک اتهام لفظی چنان برآشفته وتعادل خودرا ازدست داده است که برای انتقام جوئی قصد سرنگونی حکومتی باهمه عواقبی که می تواند برای کشورداشته باشد را دارد.
آقای هاشمی رفسنجانی، تهمت هائی که احمدی نژاد زده است اگر دروغ باشند، اقرار شما به دست داشتن درکودتای 1360 ودر پی آن پایه گذاری نظامی که خود درآن امنیت قضائی ندارید و برای دادخواهی خودرا مجبور می بینید با عجز و لابه وتهدید به پیشگاه ولایت مطلقه متوسل گردید که راست است. همین امر از تهمت های احمدی نژاد بسیار سنگین تر می باشد. مگر "نظام مقدس جمهوری اسلامی" که خود را بانی آن می دانید فاقد مرجع قضائی است که شما برای اعادۀ حیثیت به "قدرت" متوسل می شوید؟ در همین نامه به یار دیرین خود یادآوری می کنید: "...با همراهی نیروهای انقلابی و بخصوص نمایندگان متعهد مجلس اول و حزب جمهوری اسلامی توانستیم در جهت زدودن غبارهای ابهامات و سم‌پاشی‌ها اقدامات مؤثری انجام دهیم...". اقرارمی کنید که درآن زمان برای رفع "ابهامات وسم پاشی ها" مجلس اول را آلت دست خود کردید ودست به کودتا زدید واز یار می خواهید دیگربار همان شناعت را تکرارکند. دراین صورت مسئول سخنان احمدی نژاد درست یا نادرست، نظامی است مافیائی که خود شما برقرار کرده اید.
بانک برآمد زخرابات من
کای سحر این است مکافات من
اما علت اجماع و هم دستی برضد احمدی نژاد را چگونه می توان ارزیابی کرد؟
می دانیم که احمدی نژاد درابتدا، کاندیدای مورد نظرخامنه ای نبود، کاندیدای مورد نظر او قالیباف بود. وقتی انتخابات دومرحله ای شد و احمدی نژاد با پنج میلیون و هاشمی رفسنجانی با شش میلیون رأی به دور دوم راه یافتند، بنا به گفتۀ مصباح یزدی، رهبر ازاو خواست تا "نیروهایش" را به سود احمدی نژاد بسیج نماید. مصباح هم ازاین فرصت طلائی بهره جست و بانزدیکی ای که احمدی نژاد به مصباح و مدرسۀ حقانی و انجمن حجتیه داشت، آن مجموعه موفق شد تا آن گونه که می گویند احمدی نژاد را باتقلب به ریاست جمهوری برساند. به این ترتیب قوۀ مجریه از دست "خودی ترها" یا هستۀ مرکزی نظام خارج شد و به دست یک گروه از"حاشیه نشینان" نظام افتاد.
به قول معروف ازنظر عده ای بد و از دید گروهی بدتر، فرمان حکومت را دردست گرفت. بنا بر ضرب المثل جاری براوضاع کشور، می گویند پناه آوردن به مارغاشیه از ترس عقرب جراره. وداستان آن از این قراراست که گفته می شود در طبقۀ زیرین جهنم چاهی هست که درآن عقربی بسیار خطرناک به نام "عقرب جراره" و ماري به اسم "مار غاشيه" وجود دارند و برای مار تا هفتصد سر شمرده اند. اما با اين همه، عقربهاي آن چنان سهمگین اند که جهنميان از وحشت آن به مار پناه مي برند. اما از آن چه که از قرآن استنباط می شود، فرق اساسی میان بهشت و جهنم از نظرهیأت این است که فضای بهشت باز و نامحدود و بی کران است و فضای جهنم بسته است به این دلیل انسان در درون آن در انتخاب کردن محدود می باشد. انتخابش محدود است به آن چه که دراختیار دارد، آن آتش سوزان جهنم همین است که انسان بااعمال خود برای خویش محدودیت انتخاب ایجاد کرده باشد. به دلیل وجود چنین فضای بسته ای که برای خود تدارک دیده است، اهل جهنم برای گذران زندگی خود مجبور است همواره بین مار و عقرب، و به عبارتی بین بدان و به تعبیر قرآن بین انواع آتش انتخاب کند. درواقع، جهنم فضای بستۀ انتخاب بین بدوبدتر، و بهشت فضای بی پایان انتخاب بین خوب ها می باشد...
حال، دراین فضای جهنمی بسته ای که در کشور برای خود و به دست خود مهیا کرده ایم، از چهاررکن نظام، یعنی سرمایه داران بازاری، روحانیان(سرمایه دار)، بخشی ازسرداران سپاه (سرمایه دار وغیره) و رهبری، آخری ازلحاظ نظری و قانون اساسی ازبقیه مقتدرتر و صاحب اختیارتر می باشد. از لحاظ عملی اما سه مؤلفۀ اول هستند که رهبر را رهبری می کنند زیرا درست است که درنظر، رهبرولایت مطلقه دارد ونمایندۀ خدااست، اما درعمل سه مؤلفۀ دیگر به جای خدا تضمین کنندۀ حضور ودوام او هستند. به طوری که از بدو تأسیس جمهوری اسلامی هیچ کاندیدای ریاست جمهوری که مورد حمایت کامل رهبری بوده باشد تا کنون به حکومت نرسیده است. قوۀ قضائیه هم ملوک الطوایفی اداره می شود و هریک از مؤلفه های قدرت گروهی را درآنجا گمارده است تا از خلاف کاری هایشان درامان مانند. احمدی نژاد درمناظرۀ انتخاباتی خود خطاب به کروبی در سیما گفت: "اگر نفوذ شما درقوۀ قضائیه صد برابر من نباشد، از آن کم تر نیست". این چنین قوۀ قضائیه از "نفوذ ها" تشکیل شده است. قوۀ مقننه هم درواقع دردست نمایندگان همان مافیاها می باشد که اکثریت و اقلیت در آن در محدودۀ مافیاها متغیر است که این تغییر نه سودی برای کشوردربرداشته ودارد و نه برای مردم. هربار که رهبر سعی کرده تا قدرت نظری خویش را به عمل درآورد، در پی تهدید مجبور به عقب نشینی شده است. برای مثال، درهمین نامه، هاشمی رفسنجانی که به قول معروف، هم از هویج وهم ازچماق استفاده کرده است، درضمن توسل جستن به نوعی التماس، خامنه ای را تهدید می کند ومی نویسد: " با اين همه بر فرض اينکه اينجانب صبورانه به مشی گذشته ادامه دهم، بی‌شک بخشی از مردم و احزاب‌ و جريان‌ها اين وضع را بيش از اين بر نمی‌تابند و آتش‌فشانی‌هايی که از درون سينه‌های سوزان تغذيه می‌شوند، در جامعه شکل خواهد گرفت که نمونه‌های آن در اجتماعات انتخاباتی در ميدان‌ها، خيابان‌ها و دانشگاه‌ها مشاهده می‌کنيم".
به هرحال درآن اوضاع، وجود ناطلبیدۀ احمدی نژاد برای رهبر "مراد" شد. اوتوانست به اقتدار روحانیانی که دربرابر رهبری به دلیل اعلم بودنشان چون و چرا وسهم خواهی از قدرت می کنند و درحکومت های قبلی درامور کشور دخالت می کردند و در قوۀ قضائیه نفوذ بسیار دارند و قم را به پایتخت اصلی حکومت بدل کرده بودند، ضربۀ قابل توجهی وارد آورد. می دانیم که باتأسف فراوان دخالت های آنان نه به راه صواب و به سود مردم، که درجهت اشاعۀ فساد وخرافات و رانت خواری و قبضه کردن هرچه بیشتر قدرت می باشد. احمدی نژاد توانست دربرابر فشارهای روحانیان قم مقاومت کند و آنان را وادار نماید تا برای اجرای خواست هایشان به رهبر رجوع کنند، این یک پیروزی برای رهبر به حساب می آید. دراین بین می توان به ماجراهای علنی شدۀ حضور زنان در ورزشگاه ها، اقدامات مشاعی و مقاومت احمدی نژاد دربرابر درخواست های مکررکنارگذاشتن اواز سوی مراجع، و ... واخیرا ماجرای ادغام سازمان حج وزیارت که در نهایت روحانیان را وادار کرد تا دست به دامان رهبری شوند وبه او رجوع کنند و کتبا درخواست نمایند تا او با یک اشاره قضیه را فیصله دهد، اشاره نمود.
برخلاف هم قطاران پیشین خود به خصوص محمد خاتمی، احمدی نژاد "حفظ نظام و راه امام" را در سخنان خود به صورتی دائم سرلوحۀ برنامه هایش قرارنمی دهد و به ندرت از آیت الله خمینی یاد می کند. دردانشگاه صنعتی سهند تبریز حجت‌الاسلام رهدار که به طرفداری احمدی نژاد در مناظره ای شرکت جسته بود در پاسخ به سوالی که پرسیده شده بود: «مردم ما به رهبري امام خميني و با اسلام مطهري و شريعتي انقلاب كردند، پس چرا الان اسلام مصباح و جنتي را به خوردِشان مي‌دهند؟»، گفت: «من معتقدم که باید از امام و شهيد مطهری گذر کنیم. ما همان‌طوری که از مدرس گذر کردیم و به امام رسیدیم، باید از امام گذر کنیم و با منطق امام به کسی برسیم که همه امام را دارد به اضافه ده!
به دلیل این حرکات "گستاخانه" نسبت به روحانیان، علیرغم بیانیۀ محمد یزدی مبنی بر حمایت جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم از کاندیداتوری احمدی نژاد، روحانیان و مراجع طراز اول قم که هاشمی شاهرودی رئیس قوۀ قضائیه هم درمیان آنان می باشد، بنا به نوشتۀ سایت انتخاب که نزدیک به آن محافل است، مخالفت خودرا با کاندیداتوری احمدی نژاد اعلام کردند.
بخش بزرگی از اصول گرایان که خودرا مستقل از خامنه ای می دانند نیز مخالف تجدید شدن ریاست جمهوری احمدی نژاد هستند. بنا به خبرگزاری ایلنا، تاج زاده دراصفهان گفت: رادیو و تلویزیون مناظره نمایندگان نامزدها را حذف کرد زیرا هیچ کدام از چهره‌های اصولگرا حاضر به دفاع از احمدی نژاد نیستند. محسن رضائی کاندیدای دیگر اصول گرایان به این دلیل کاندید شد که از خطر انتخاب شدن احمدی نژاد دردور اول بکاهد وبا پشتیبانی از کاندیدای دیگر دردور دوم شانس انتخاب شدن کاندیدای اصلاح طلب را بالا ببرد.
اصلاح طلبان هم که بخش عمده ای ازنظام را تشکیل می دهند اصالتن مخالف سرسخت احمدی نژاد هستند. گروه هائی نظیر نهضت آزادی و ملی مذهبی و تشکیلات تحکیم وحدت و... دراین کار وزار ودرسایۀ مخالفت بااحمدی نژاد، وابستگی کامل خود را به نظام یعنی پذیرش فساد و استبداد(نظارت استصوابی و...) اعلام داشتند. به این ترتیب، چهرۀ نظام ولایت مطلقۀ فقیه هیچ گاه به این شفافی وروشنی نمایان نبوده است.
بنا بر این، مافیاها یعنی مجموعۀ سرمایه داران رانت خوار و قاچاقچی نظامی، بازاری وروحانی که در دوجناح عمدۀ اصول گرا و اصلاح طلب پراکنده هستند، و قوای قضائیه و مقننه و تشخیص مصلحت نظام را دردست دارند متفقا مخالف رئیس جمهور شدن دوبارۀ احمدی نژاد هستند. دلیل آن هم روشن است زیرا تا قبل از حکومت احمدی نژاد وجود مافیاها درکشور امری عادی تلقی می شد وسیاست های اقتصادی و اداری و مالی کشور برپایۀ وجود آنها طراحی و به اجرا درمی آمدند. آنها در آسایش و امنیت کامل به فعالیت های خود مشغول بودند. احمدي‌نژاد اخیرا در رباط کریم گفت: " امروز يكي از مشكلات كشور مشكل توزيع منابع مالي و توزيع تسهيلات ارزان در بين اقشار گوناگون و مناصب مختلف كشور است. در حدود چند سال قبل عده اي كه حدود 1500 نفر بودند منابع بانكي را به صورت كلان در اختيار گرفتند و بيش از 90 درصد معوقه‌هاي بانكي متعلق به آنهاست. آنها از منابع بانكي استفاده كرده‌اند ولي اين منابع را پس نداده‌اند و اين منابع را در بازار مسكن و بازارهاي گوناگون وارد كردند و در برابر درخواست بانك‌ها براي استرداد مقاومت مي‌كنند". او اقرار می کند که در طول چهارسال حکومتش قادر به یک تقابل جدی با آنها نبوده است، اما همین نمونه از افشاگری ها مافیاها را خوش نیامده و این کارزار تبلیغاتی را برضداو به راه انداخته اند.
بجز احمدی نژاد، سه کاندیدای دیگر ازدرون هستۀ مرکزی نظام و نمایندگان وکارگزاران همان مؤلفه هائی هستند که نظام را شکل داده اند وقبل از اعلام کاندیداتوری خود، هم به خدمت رهبری رسیدند واجازه گرفتند و هم به قم رفتند و نظرات "علمای اعلام" را برآوردند. درمناظره های تلویزیونی، احمدی نژاد به هدف مبرا کردن خود از نظامی که کم ترین مقبولیت و مشروعیتی در بین مردم ندارد، آشکارا آن را به محاکمه کشید و از فساد وندانم کاری ها وبی قانونی های مسئولان سخن به میان آورد. درمقام رئیس جمهور، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام را به فساد مالی متهم کرد که درتاریخ نظام ولایت مطلقه بی نظیر است. گوئی او دراین مناظرات نقش رهبر اپوزیسیون نظام را ایفاء نمود. او رئیس جمهور بشود یا نشود، "اپوزیسیونی" نیرومند را دردرون نظام پایه گذاری کرده است که متاسفانه ظاهرا از جنس همان نظام است اما با شعار فساد زدائی وعدالت. چنانچه این "اپوزیسیون" در شعار خود صادق و ثابت قدم باشد، نظام را به دو بخش فاسد وعدالت خواه تقسیم خواهد نمود که شروع انحلال یا تحول درآن خواهد بود.
دراینجا باوجود اتهامات متعددی که چه درقبل از ریاست جمهوری و چه بعدازآن به وی واردآمده است، درمقام قضاوت اعمال و نظرات احمدی نژاد نیستیم، بلکه آن چه در ظاهر اتفاق افتاده این است که احمدی نژاد نارضایتی و مخالفت خود را از روند گذشته وحال نظام اعلام کرده است. حملات احمدی نژاد و برشمردن فسادهای نظام و پذیرفتن اتهامات درسکوت از سوی دیگر کاندیداها برای مردمی که به دور از معادلات سیاسی هرچندسال یک بار به حساب می آیند وبه آنان اهمیت داده می شود و سرنوشت کشور را به رای آنان پیوند می زنند، این امر را تداعی می کند که رئیس جمهور یک تنه به هوا خواهی آنان درجنگ بافساد قیام کرده است و با نام بردن از هاشمی رفسنجانی شجاعت و شهامت درخور برای مقابله با آنان را دارا می باشد. به آنان تفهیم شد وضع نابسامان موجود نتیجۀ عملکرد کسانی است که مهره های اصلی نظام را تشکیل می دهند وبه فساد آلوده هستند ودیگر کاندیداها کارگزاران آنان هستند. احمدی نژاد توانست درغیاب گفتمان آزادی و مردم سالاری و... که اصلاح طلبان ظاهرا باوری به آنها ندارند و فقط استفادۀ تبلیغاتی از آنها می کنند، این انتخابات را به انتخاب بین فساد مالی و عدالت تبدیل کند. آنان نماینده و مدافع نظام شدند واحمدی نژاد نمایندۀ مردم و خواستار سلامت و شفافیت.
درواقع دراین فضای جهنمی "بد و بدترها" پیروزی اصلاح طلبان دراین انتخابات به معنای اقبال به تداوم وضع موجود و قبول نظام مافیائی و پس زدن "حاشیه ها" وبه تبع آن غیرخودی ها و به محاکمه کشیدن احمدی نژاد وبستن هرچه بیشتر فضا می باشد. بی علت نیست گروه هائی مانند حزب توده که بارها دشمنی خود را با آزادی و مردم سالاری در نیم قرن گذشته در کشور نشان داده اند اکنون از میرحسین موسوی حمایت می کنند.
ماندن احمدی نژاد دررأس حکومت، گویای ایجاد تغییراتی گریز ناپذیردر درون نظام می باشد. زیرا ازاین پس ماندن هاشمی رفسنجانی دررأس تشخیص مصلحت نظام بی محل خواهد بود هرچند او درنامۀ خود تلویحا به خامنه ای یادآوری می کند که قصد کوتاه آمدن و کناررفتن را ندارد. اما با فرض رفتن او، تشکیلات مافیاها و درنتیجه ساختار نظام دستخوش تغییراتی خواهد شد که می توانند به سود یا به زیان مردم شکل گیرند که حضور مردم و نیروهای مردم سالار درصحنه، درآن شکل گیری نقشی اساسی خواهند داشت که شرح وچگونگی آنها فرصت دیگری را طلب می کند.

ورود هاشمی رفسنجانی و جمهوری سوم - 1384



درپائیز گذشته در مقاله ای "آیا هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور میشود؟"، (1) ناگزیری آقای رفسنجانی را در به میدان آمدن برای تصرف مقام ریاست جمهوری یادآور شدم. اینک که ایشان خود را رسما کاندیدا کرده اند، به بررسی انتخابات در پیش رو می پردازم.
رحمانی فضلی رئیس ستاد انتخابات صدا و سیما درمصاحبه ای اعلام کرد: "حتي اين را براي اولين بار اعلام مي‌كنم كه مقام معظم رهبري تأكيد دارند و رسما ابلاغ كرده‌اند كه به فعاليتهاي دولت آقاي خاتمي بيشتر از فعاليتهاي دولت آقاي هاشمي پرداخته ‌شود.........." (بازتاب اول اردیبهشت).
آشکار است هدف این ابلاغیه، تبلیغ انتخاباتی برای آقای خاتمی نیست، چرا که ایشان نمی توانند برای بار سوم کاندید شوند. بااینحال نوعی زمینه سازی برای تقویت کاندیدای اصلاح طلبان در برابر کاندیداتوری احتمالی هاشمی رفسنجانی هم میتوان به حسابش آورد. پس هدف اصلی ایجاد مانع برای پیروزی وی در دستیابی به کرسی ریاست جمهوری است. از اینکه رهبری برای این کار، به مدیران صداوسیما پناه میبرد ومجبور به صدور ابلاغیه میگردد، خود بیانگر آنست که آقای رفسنجانی درقدرت، از موقعیت بالائی برخوردارشده است. اقبال بعضی روحانیون طراز اول، برخی از اعضای مجلس خبرگان، عده ای از منصوبین مجلس شورای اسلامی و دسته هائی از حزب الله رها شده، و... به ایشان، موید این نظرند.
علت رجوع به آقای رفسنجانی اما ترس از نظامی شدن سریع و همه جانبه نهادهای سیاسی کشوراست. درحقیقت نظامیان نه از منبر وفتوای روحانیون ترسی دارند، و نه از چماق کشی حزب الله در خیابانها و نه از گروهک های مسلح خرده مافیاها. درنتیجه آنها این خطر را در پشت گوش خود لمس میکنند که تاریخ مصرفشان به سرآمده ، و به فکر چاره اندیشی افتاده اند. جلوگیری از فرودآمدن یک هواپیمای ایران ایر توسط یک جنگنده نظامی در جریا ن اختلافات برسراداره فرودگاه امام خمینی، نمونه روشنی بود از کنار گذاشتن روحانیون و حزب الله وگروههای فشار خیابانی و محفل های مافیائی و به میان آوردن پای نظامیان برای حل یک مسئله سیاسی داخلی.
هدف اصلی آقای خامنه ای اما از نظامی و جوان کردن مدیران بالای کشور، تقویت قدرت خویش تا حد آقای خمینی است. میخواهد زمینه ای فراهم آورد که در کشور کسی یا گروهی نتواند برایش خط و رسم تعیین کند. درنظر دارد جانشینی واقعی برای اقای خمینی باشد و از نفوذ او در امورات کشور برخوردار شود. این جاه طلبی باعث شده است که از مدتی پیش تغییراتی در ترکیب قدرت به وجود آیند و در پی آن پشتیبانی طیفهائی از جناح راست با اقمارشان(حزب الله) را ازدست بدهد. همین تغییرات، محرک اصلی آقای رفسنجانی در قدم گذاشتن به این ماجرا جوئی شدند.
در نظری اجمالی به ترکیب قدرت و نیروهای سیاسی درون و بیرون نظام، چهار طیف عمده به چشم میخورند که در انتخابات پیش رو به رقابت میپردازند.
این چهار طیف را میتوان در چهار راس مربعی به شکل زیر نمایش داد:

کاندیدای جناح راست
خامنه ای




اصلاح طلبان هاشمی رفسنجانی

توضیح: 1- پیکانها تمایلات رئوس(یا بخشی از آن) مربع را به یکدیگر نشان میدهند.
2 - رئوس مربع در نقطه متضاد قراردارند.

1- آیت الله خامنه ای:
همانگونه که گفته شد، آقای خامنه ای در صدد حذف کسانی است که خود را بااو در رهبری شریک میدانند و به قول خودش گاهی خط او را نمی خوانند. به دلیل پیچیدگی روابط مافیائی درون نظام، راهی جز نظامی کردن کشور و مسئله را با قهر فیصله دادن در برابر خود نمی بیند. افراطیون راست با معرفی آقای لاریجانی به عنوان کاندیدای خود، علنا در برابرش موضع گرفته اند. آقای ولایتی هم توان یک کاندیدای جدی و موفق را تا به اینجا از خود نشان نداده است. به همین دلیل ایشان تمام نیروی خود را برروی آقای قالیباف که یک نظامی هم هست به کار خواهد گرفت. اخیرا در یک سخنرانی در جمع اعضای جامعه الرضا، آقای قالیباف پرده از نقشه رهبر برداشت و اظهار کرد که " ایران به یک رضاشاه احتیاج دارد و من رضاشاه حزب الهی هستم" این گزافه گوئی شاید آقای خامنه ای را بر سرعقل آورد و تا به احمدشاه دوم تبدیل نشده است، دست ازاین ماجراجوئی ها بردارد و به جای نیروهای نظامی ، به مردم پناه آورد. به هرحال اگر بانزدیک شدن انتخابات، کاندیدای آقای خامنه ای نتواند شانس پیروزی را بدست آورد، برای مقابله با راست افراطی و آقای هاشمی، احتمال میرود دست به تقویت اصلاح طلبان بزند. بعید به نظر نمی رسد که باحذف نظارت استصوابی پای نهضت آزادی راهم در انتخابات به صحنه کشاند. با این عمل احتمال بالابردن ضریب شرکت در انتخابات را تامین میکند و از طرفی با افزایش شرکت مردم در انتخابات، شانس پیروزی آقای رفسنجانی هم از میان میرود. در این حالت، انتخاب کاندیدی از جناح اصلاح طلب قوت میگیرد. دلیل ترجیح دادن اصلاح طلبان به جناح راست و رفسنجانی از سوی خامنه ای، بی خطر بودن آنان است. لازم به یادآوری است که وی در جریان حکومت هشت ساله اصلاح طلبان توانست خود را چنان تقویت کند که اقدام به از میان برداشتن همدستان ویاران خود نماید.

2- آیت الله رفسنجانی:
همانگونه که در مقاله مذکور(آیا هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور میشود؟) علت حضورش دراین انتخابات تشریح شده است، ایشان راهی جزپیروزشدن ندارد و مجبوراست تمام کوشش و هستی و توان خود را درآن سرمایه گذاری کند. وتنها امید او شرکت نکردن مردم درانتخابات است. زیرا اینبار پشتیبانی اقلیت راست افراطی و طیفهائی از راست و حتی ازدرون اصلاح طلبان را با خود همراه دارد. البته به دلائل مواضع ایدئولوژیکی اش، گروههائی از خارج کشور و هوادارانشان در داخل، نظیر سلطنت طلبان به احتمال زیاد از وی حمایت خواهند کرد. آمریکا و اروپا هم ایشان را به دیگران ترجیح میدهند. تشکیلات انتخاباتی و تبلیغاتی وی هم از دیگران از نظر مدیریت و روابط عمومی بسیار سنجیده تر و حساب شده تراست. از مدتی پیش روزنامه های وزین غربی مانند لوموند در فرانسه ، به تبلیغ برای ایشان مشغول شده اند.
اگر ایشان پیروز شود، آشکاراست که هم و غم خود را بکار خواهدگرفت تا موقعیت بدست آمده به چهار و یا هشت سال آینده محدود نشود و خطری را که اکنون درپیش رودارد برای همیشه ازمیان بردارد. هنوز معلوم نیست ایشان چه برنامه هائی را برای اجراء دردست دارد. آنچه روشن است اینست که ایشان باید تغییراتی در نیروهای نظامی و نهادهای انتصابی و قوه قضائیه و...بدهد که معنایش دگرگونی موقعیت رهبری ولی فقیه در قانون اساسی میباشد.
درنتیجه، ایشان مجبورخواهد شد جناح راست را به همکاری بگیرد ودر عوض زمینه ادامه کارشان را فراهم آورد. آنگاه به کمک مجلس خبرگان، تغییرات لازم را در مورد رهبری به انجام رساند. اما کار به اینجا خاتمه پیدانمیکند، زیرا طرف مقابل زمینه را برای پیاده کردن طرح نوینی در شکل اداری کشور فراهم آورده است.
اظهارات تکاندهنده و ناباورانه آقای شاهرودی درمورد وضعیت نابسامان قوه قضائیه و نهادهای انتظامی مربوطه را میتوان مقدمه اجرای این طرح دانست. بدین معنا که در صورت پیروزی آقای رفسنجانی، این نهادها که در دست جناح راست هستند افشاء شوند تا او نتواند ازبرکت آنها برای تقویت خویش و تضعیف رهبری بهره گیرد. از سوی دیگر، روشن است درچنین نظامی برای خنثی کردن این دسته های خودسر، احتیاج به نیروی نظامی بزرگی که سپاه و ارتش باشند ضروری است. در حقیقت سپاه پاسداران جای این نهادهای موازی را خواهد گرفت و دست رئیس جمهور تازه را درپوسته گردو خواهند کرد. از قوه قضائیه و نیروهای وابسته اطلاعاتی و انتظامی آن، یک نهاد جدید سربلند خواهد کرد که خطری جدی برای امنیت مردم و امنیت قضائی خواهد بود. با احتمال حذف وزارت دادگستری، نهاد قضائی در کلیتش وابسته به ولی فقیه خواهد شد. با این حال معلوم نیست آقای رفسنجانی بتواند دست به تغییرات جدی بزند.
به هرحال ایشان در پیامشان حرف تازه ای نیست و همچنان آزادی درذهن ایشان دغدغه است و به توسعه و امنیت(بخوانید بگیروببند) تمایل بیشتری نشان میدهد. در دوران جدید ریاست جمهوری ایشان که با تقابل مافیاها شروع میشود، باید شاهد تشنجات و تحولات جدی باشیم . این تقابل، تقابل آزادی و استبدادنیست تا همانند دوران اولین ریاست جمهوری بتوانند با همدستی به آن خاتمه دهند. این تقابل، تقابل سلیقه نیست تا همانند جمهوری دوم ( از خرداد 1360 تابه امروز) بتوانند با یکدیگر همزیستی کنند. این تقابل ، تقابل بود و نبود "قدرت" است. باید یکی بماند و دیگری برود. به امید آنکه با ورود مردم به صحنه، عمر جمهوری سوم(درصورت پیروزی هاشمی) کوتاه گردد و نسیم آزادی به کشور وزیدن گیرد.

3- جناح راست:
علیرغم ثروت هنگفتی که از غارت ملی نصیبشان شده ، این جناح هرگزنتوانسته است در میان مردم جائی برای خود تدارک کند. علاوه برنفرت عمومی، به دلیل ضعف مدیریت و اختلافات درونی که اغلب از اختلافات شخصی ناشی میشوند، این جریان بسیار ضعیف است و همواره توسط رهبروقت توانسته اند مقامات حساسی را اشغال نمایند. به دلیل آنکه از اقبال عمومی محرومند، از طرفداران جدی استبداد ومخالف دخالت مردم(انتخابات) در اداره امورخویش اند. این جناح هر کاندیدائی غیراز هاشمی رفسنجانی را معرفی کند، از کمتر شانسی برای پیروزی برخوردارنخواهد بود.
درصورت بدست گرفتن قدرت، به دلیل ضعف مدیریت، آزادی های محدود موجود راهم از بین خواهند برد. و کشور را از همین هم که هست بدتر و به وادی نابودی خواهند کشاند.

4- اصلاح طلبان:
باتعریف خاصی که از آزادی و مردمسالاری دارد، این جناح نه مقبول مردم است و نه مقبول اقتدارگرایان. مقبول مردم نیست، به دلیل اینکه تعریف آنها از آزادی محدودمیشود به حیطه عمل سیاسی خودآنها. مردمسالاری هم محدوداست به مراجعه مردم به پای صندوقهای رای برای انتخابات. مقبول اقتدارگرایان نیستند، زیرا از ازادی و مردمسالاری صحبت به میان می آورند.برای این جناح علیرغم شعار آزادی دادن، مردم نمی توانند هرکسی را که میخواهند انتخاب نمایند(نوعی نظارت استصوابی). به دلیل اینکه همانند اقتدارگرایان ایرانیان را به دودسته درون و بیرون نظام تقسیم میکنند. مردم هم که خود را درون نظام تلقی نمی کنند، خواه ناخواه از آنها فاصله میگیرند و آنها را از خود و خود رااز آنها نمی دانند. به این علت اغلب می گویند" همه شان سروته یک کرباسند" و هرچه می گویند و میکنند، نمایش و خیمه شب بازی است. بااین حال مردم بیشتر از دیگرجناحها به اینها اعتماد دارند. موفقیت این جناح در انتخابات، همانگونه که دربالا گفته شد، شرکت وسیع مردم است که آنهم با یک حرکت عوام فریبانه آقای خامنه ای جهت مقابله با آقای رفسنجانی مقدوراست. در حقیقت، اصلاح طلبان، انتخاب دوم رهبری میباشد.
درصورت رئیس جمهورشدن یک اصلاح طلب، از دوحال خارج نیست:
یا رئیس جمهور جدید همانند آقای خاتمی بی خطر برای رهبری عمل میکند که در این صورت شاهد بی تحرکی و تداوم وضع کنونی و تقویت بیشتر آقای خامنه ای و نظامی شدن کشور خواهیم بود.
یا رئیس جمهور جدید احساس مسئولیت دربرابر ملت میکند، و در برابر بی قانونیها و خواستهای قدرت ایستادگی میکند. آنگاه به وضع خرداد 1360 و موقعیت آقای بنی صدر میرسیم که باکودتائی ازآن نوع او را از سرراه برخواهند داشت. در هر صورت ظاهرا برای آقای خامنه ای ، یک رئیس جمهور اصلاح طلب ضررش از روی کارآمدن دیگران کمتراست. به دیگر سخن، روی کارآمدن یک اصلاح طلب، پیروزی آقای خامنه ای و شکست جناح راست و هاشمی رفسنجانی است.
حال در این شرائط که انتخابات ریاست جمهوری به ابزاری برای تقابل قوا دربدست داشتن هرچه بیشتر قدرت بین مافیاهای حاکم خلاصه شده است، وازمردم فقط به عنوان ماشین رای استفاده میشود، تکلیف ما مردم چیست؟
آنگاه که مردم نه قبل و نه بعداز انتخابات به حسابی گرفته نشده و کنار گذاشته شوند، با ید هیزم گرم کردن تنورانتخابات را فراهم کنیم و طرفی را به پیروزی برسانیم و طرف دیگر را ناکام نمائیم؟
درحقیقت، انتخابات درایران همانند صفحه شطرنجی است که مهره های آن توسط تمام جناحها به نحوی در حالت کیش چیده شده اند که با هرحرکتی (رای دادن) طرف مات میشود. در این صورت تنهاراه برای مات نشدن، شرکت نکردن در این بازی ناعادلانه است.
انتخابات هدف نیست، وسیله ایست برای اعمال حق حاکمیت ملی به هدف درکرامت انسانی رشد کردن در تمام وجوه آن. درصورتیکه انتخاب شدن و انتخاب کردن آزاد باشند، آنگاه ازبین مدیرانی که لیاقت بیشتروبرنامه بهتری درآنها می بینیم، باید کسانی را که اصلح میدانیم برای اداره کشوربرگزینیم. اما آیا شرائط موجود مساعد آزادی انتخاب شدن و انتخاب کردن اند؟ مسلم است که جواب منفی است. پس اول باید شرائط انتخابات را فراهم نمود، آنگاه دست به کار انتخابات شد. برای فراهم آوردن شرائط باید از دولتمردان خواست تا برای این منظور آمادگی خود را برای کمک به مردم دراین مسیر اعلام نمایند. به آراء عمومی مراجعه کنند. ترکیب قوانین را با خواستهای مردم همسان ساخته به رای عمومی بگذارند. این خواستها را باید با اصرار وبصورت مستمر اعلام نمود تا گوشها شنواشوند.
مردم بارها و بارها با شرکت کردن و نکردن خود درانتخابات این امر را به متصدیان گوشزد کرده اند. اما گوش شنوائی در کار نیست. باید باصدائی رساتر بانگ برآورد که ما در خواسته هایمان مصرهستیم و جدی میباشیم. آنهائی که در انتخابات شرکت میکنند و از وضع موجود ناراضی اند، نباید دوچهره داشته باشند. آقای جنتی از کجا بفهمد کسی که رای میدهد از نظارت استصوابی ایشان ناراضی است؟ آیا آن اکثریتی که شرکت نمیکند، تا به حال علت شرکت نکردن خود را به دلیل سانسور مطبوعات، در کوچه و بازار به فریاد بازگفته است تا به گوش دولتمردان ما برسد؟ عدم شرکت یک پارچه درانتخابات، مسالمت آمیزترین اقدامی است در راستای رساندن این پیام به دولتمردان.
شایع میکنند که شرکت نکردن در انتخابات، بهانه دادن به آمریکا برای حمله به ایران است. مگر چندماه قبل از حمله آمریکا به عراق، 99 درصد مردم در انتخابات ریاست جمهوری به صدام حسین رای ندادند؟ برعکس، امریکائیان خوب میدانند ملتی که توسط حاکمان مستبدش کارپذیر میشوند را راحت میتوان مورد تجاوز قرارداد. یعنی درشرائط انتخابات غیرآزاد درایران، شرکت نکردن در انتخابات است که دشمن را از هر تجاوزی بازمیدارد. پس شرکت نکردن درانتخابات پیامی است برای متجاوزین جهانخوار که ما مردم زنده ایم و درمیدان مبارزه ایستاده ، پس اجازه هیچ تجاوزی به حریم خویش را به هیچ قدرتی نمیدهیم.


http://goto.glocalnet.net/banisadr_arkiv/magh2-605.htm (1)


واقع گرائی خرافی و لزوم تحریم انتخابات - اردیبهشت 1388



شيخ حسن بن مثله جمكرانى، سومين سفير حسين بن روح نوبختى؛ یکی از نواب اربعه می گويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند: برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است. آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است. آن پير حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود. حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود: برو به حسن مسلم کشاورز بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند. ...آقا فرمود: برو و آن رسالت را انجام بده، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.
چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: بزى در گله جعفر كاشانى است، آن را خريدارى كن و بدين مكان آور و آن را بكش و بين بيماران انقاق كن. هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد. .....چون به نزديك روستاى جمكران رسيديم، گله جعفر كاشاني را ديديم، آن بز از پس همه گوسفندان می آمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آن را نديده بودم. به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فدا شفا يافت. .... ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را بنا كرد و آن را با چوب پوشانيد. (از كتاب نجم الثاقب- میرزا حسین نوری).
متن پراز تناقض و سخیف وشرک آلود بالا که اگر مسجد جمکران برپایۀ آن بنا شده باشد، گذشته ازحاکی بودنش بر بیماری حاد روانی راوی، گویای غصب زمین و مصادرۀ اموال کشاورزی نگون بخت، آنهم به فرمان امام زمان و بفرموده خدا، می باشد که دوازده قرن پیش ، به دست یک روحانی قم به اجرا درآمده است.
بیش ازهزارسال بعد ازاین واقعه، دراردیبهشت 1358چندتن از روحانیون قم درمقام اعضای هیئت امنای مسجد جمکران برای توسعۀ آن از بودجۀ کشور از آیت الله خمینی کسب اجازه می کنند وایشان درجواب می نویسد: آنچه را حضرات آقايان مدرسين تصويب کرده اند، مورد تاييد اينجانب مي باشد. آقای خامنه ای هم هنگام انتصاب تولیت جمکران، این مکان را مقدس می خواند.
بنا بر خبر خبرگزاری حوزه، آقای مکارم شيرازي در ديدار شهردار و مسئولان جمکران می گوید: واقعيت اين است که مسجد مقدس جمکران شکل جهاني به خود گرفته و بعضي اصرار دارند از عظمت آن بکاهند و درصدد تشکيک و ترديد آن هستند.
بنابراظهارات ایشان اکنون مسجد جمکران به یک "واقعیت" تبدیل شده است. بانگاهی کوتاه بر سیر تولد و بلوغ این "واقعیت"، درمی یابیم که "توهم" فردی روانی، یا توطئه و دسیسه ای برای غصب اموال کشاورزی تیره بخت، به بنا وعمارتی (مسجد) بدل می شود که قابل دیدن وحس کردن است. با گذشت بیش ازهزار سال این ساختمان درپی تصمیمی سیاسی گسترش می یابد آنگاه مقدس می گردد. به بیان دیگر، اساس "واقعیت"ی که دید وبینش ودرک مریدان را چنان به خود آلوده کرده و قوۀ تعقل راازآنان چنان ستانده که حل مشکلات خود را درگرو اجابت چاهی تهی می دانند، توهمی بیش نیست. به این ترتیب، واقعیتی که ریشه درتوهم و خیال و تصور انسان دارد، واقعیتی است ساخته و پرداختۀ سلطه گری به هدف بهره برداری از مردم. اما آن واقعیتی که برحق وحقوق انسان بناگردیده باشد، واقعیتی است که می توان برای آن ارزش قائل شد و سرمشق زندگی خود قرارداد.
مفهوم واقع گرائی سیاسی که از غرب به مارسیده است و درپراگماتیسم جلوه ای ازخودرا نشان میدهد، حق را همان می انگارد که واقعیتهای اجتماعی می باشند. بنابر آن چه گذشت، این واقعیت ها می توانند بر مبنای توهم، تصور، دسیسه، ویا حق و حقوق پدید آمده باشند. به دلیل اینکه واقعیت های موجود درجوامع غربی فرآورده های سلطۀ سرمایه داری هستند، درعمل، روشنفکران واقع گرا کارگزاران صاحبان سرمایه های بزرگ می باشند. نمونۀ آن را درزمان حملۀ امریکا به عراق دیدیم که چگونه روشنفکران واقع گرا و پراگماتیست آمریکائی، حقوق بشر و دمکراسی را به فراموشی سپردند و از جرج بوش برپایۀ "واقعیت"های موجود (وجود بمب های کشتارجمعی درعراق) حمایت کردند. برای واقع گرایان "حق" مفهومی ایده آلیستی است که پایه ای درواقعیات ندارد. از منظری متفاوت، واقع گرائی و پراگماتیسم درنقطۀ مقابل عقل گرائی قرارمی گیرند. به بیان دیگر، واقع گرائی عقل را تسلیم و زندانی وضع موجود (واقعیات) کرده و عقل درآن محدوده تعقل می کند. بنابراین، فعال سیاسی واقع گرا قادر به بیرون رفتن از "واقعیت ها" و ایجاد تحول درجامعه نیست. زیرا تحول یا انقلاب به معنای خارج شدن از واقعیات اجتماعی بمنظور جایگزین کردن آن دسته از واقعیت های جامعه که بر مبنای حقوق انسان نیستند با واقعیتهای بیانگر این حقوق می باشد.
به این دلیل، واقع گرای سیاسی برای ایجاد تحول و بهبود اسباب زندگی ناچار به روی آوردن به اصلاحات می باشد. اما باید دید آیا درواقعیات اجتماعی ای که در نظامی استبدادی و بر پایۀ توهمات و تصورات و دسایس، یعنی باطل بنا شده باشند امکان اصلاح وجوددارد؟ برای یافتن پاسخ به همان مثال زندۀ مسجد جمکران که درهزارسال پیش – بنا بر روایت بالا- برمبنای توهم و تجاوز به حقوق یک کشاورز بنا گشته بود بازمی گردیم. ببینیم اصلاحات انجام شده درآن با بیت المال توسط "واقع گرایان" درکدامین سمت و سودرحرکت اند؟ آیا درجهت تثبیت و فزونی بخشیدن به توهمات و خرافات و تجاوزات به حقوق مردم و بیت المال پیش می روند یا درجهت احقاق حقوق و خدمت به مردم در حرکتند؟ فرض کنیم آقای خمینی به جای تمکین از تصمیمات اصلاحی "علمای حوزه"، انقلابی عمل می کرد و درآن بنا تحولی انجام می داد و از آن مکان بیمارستانی، تیمارستانی، کتابخانه ای ایجاد می شد، علاوه بر منافعی که می توانست برای مردم داشته باشد، از سماجت برخی از "روحانیان" درگستراندن بیماری مزمن خرافات بین مردم و ضرر زدن به بیت المال جلوگیری کرده بود. اما انقلاب برای او تمام شده بود وهدف اصلی اوتحکیم نظام تازه پا و قدرت بدست آمده با اصلاحات بود. "اصلاح" سازگار با قدرت، جمکران سازیها راایجاب می کرد. درنتیجه، می بینیم که اصلاح کردن در"واقعیت" ی که مبنای حقوقی ندارد، درحقیقت افساد است و بهتراین است که این گونه اصلاحات انجام نشوند. دراین مثال به روشنی می بینیم که چرا باوجود خواست وتلاش گروهی از اصلاح طلبان، وضع مردم درطی سی سال عمر نظام پیوسته رو به وخامت می گذارد واصلاحات اثر معکوس از خود برجای می گذارند.
به هرحال، بسته به نوع حاکمیت در هرجامعه ای، فعال سیاسی عقل گرا، در چهارچوب "واقعیات" آن جامعه که "قدرت" ایجاد کرده است عمل می کند. در نظام های استبدادی که به ضرس قاطع واقعیات اجتماعی برمبنای باطل و به دورازحق و حقوق مردم استوارند، فعال سیاسی و روشنفکر واقع گرا و پراگماتیست در حقیقت و به ناچار، کارگزار قدرت و عملۀ استبداد می شود. به همین دلیل بود که آقای خاتمی درپایان حکومتش باتعجب متوجه شد که درطول ریاست جمهوریش کارگزاری بیش نبوده است.
نظام جمهوری اسلامی را سی سال پیش ما مردم درکم آگاهی وقبل از تجربه بااعتماد همه جانبه به رهبری انقلاب برقرارکردیم. به ما خیانت شد و در پناه جنگ، نظامی درسلطه گری و استبداد و درنتیجه فاسد را شکل دادند. روشنفکران و دولتمردان واقع گرا و پراگماتیست ما آن را مقدس خواندند و برای حفظ آن نظام از جنایات و تجاوزات ومفاسد چشم پوشیدند و همواره می پوشند. واقعیات جامعۀ ما اکنون همانند مسجد جمکران منطبق برفرآورده های استبدادی است که برمبنای دروغ، تزویر، فساد، تجاوز به حق و پوشاندن آن به نام دین، خلف وعده و ظلم و تعدی و... بناگشته است.
به این ترتیب، "حفظ نظام" به معنای نگهداری و تداوم این "واقعیت"ها می باشد که کاندیداهای ریاست جمهوری برآن تأکید می ورزند. آزادی و استقلال و قانون و حقوق و... همه وهمه برمبنای "واقعیت" های موجود تعریف می شوند نه برمبنای حق. برای مثال می بینیم و می شنویم که سران نظام خود، همواره ازآزادی و مردمسالاری و عدالت و کرامت انسان سخن می گویند، اما همینکه یک فعال سیاسی حق گرا یا یک دانشجو، گارگر، ویا معلمی که خارج از باند قدرت سیاسی باشد ندای آزادی وعدالت و کرامت سر می دهد، او را مورد موأخذه و تنبیه وزندان وشکنجه قرارمیدهند. دلیل این دو گانگی برخورد بایک مقوله آن است که این ندا واین آزادی از نوع حق هستند و از چهارچوب "واقعیت"های موجود بیرونند. و آن چه نظام و کاندیداها به مردم وعده می دهند از نوع و درون "واقعیت" های اجتماعی ساخته و پرداختۀ نظامی استبدادی هستند.
بنابر اظهارات تمامی کاندیداهای تأیید صلاحیت شده درانتخابات پیش رو، هدف اصلی واول آنان "حفظ نظام و تداوم راه امام خمینی" می باشد. دراین هدف، همگی، چپ وراست، اصول گرا و اصلاح طلب، مشترکند و اولین دغدغۀ آنان نه خود انتخابات (به دلیل پذیرفتن شرائط به قول خودشان نابرابر کاندیداها)، که کشاندن مردم به پای صندوق های رأی می باشد. هدف نظام ازتشویق و تحریک کردن مردم به رفتن به پای صندوق های رأی، نه حق و حقوق مردم است که پشیزی ارزش برای آنها قائل نیستند، نه رأی دادن به کاندیدای مشخصی است که خودآنان هم به آن باوری ندارند زیرا به قول خودشان درطول دوساعت خوابیدن رئیس جمهوررا در صندوق هاعوض می کنند، نه نشان دادن حضور مردم به "استکبار جهانی" است زیرا خوب می دانند که آنان از همه واقعیات آگاهند.
واقع امر این است که به دلیل نبودن احزاب سیاسی و سندیکاهای مستقل درکشور، رابطۀ نظام بامردم عملا قطع می باشد. فرصت های انتخاباتی موقعیتی را فراهم می کنند تا دولتمردان بتوانند رابطه ای بین نظام ومردم به وجوآورند. قدر مسلم این است که مقدمۀ رفتن یک شهروند به پای صندوق رأی، پذیرفتن آن "واقعیت"ها، ودادن رأی شرکت درساختن آنها ازسوی رأی دهنده می باشد. "واقعیت"هائی بر مبنای خیالات و توهمات و سلطه گری نظیر ولایت مطلقه و نظارت استصوابی و...که نظام برای حفظ خود لازم دیده و برای تحمیل آنها به مردم ساخته و پرداخته است. براثر استمراراین رابطه، مردم به آن "واقعیت" ها خو کرده و خود را عملا شریک نظام تلقی می کنند. خلف وعده های مکرر کاندیداهای ریاست جمهوری و رأی دادن دوباره به آنها از سوی طرفدارانشان عمق این فاجعه را نشان می دهد. فاجعه ای که رأی دهنده خود را شریک دروغ، خلف وعده، خیانت، فساد، و استبداد بداند وارتکاب آنها را ازسوی دولتمردان امری عادی تلقی کند. فاجعه است زیرا شروع سقوط اخلاقی یک جامعه از شرکت دادن فرد فرد آن جامعه درفساد آغاز می گردد.
می دانیم که برقراری استبداد درزمانی کوتاه درپی یک انقلاب بزرگ که با شعارآزادی از سوی یک ملت به پیروزی رسید، کار یکی دونفر نمی توانست باشد. نظام موجود با هم دستی ملوک الطوایفی که با نیرنگ و تجاوزات به حقوق مردم آن را ایجادکردند اداره می شود. این ملوک الطوایف با نامهای چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا و... با دردست داشتن رسانه ها و ایجاد سایتهای متعدد وخریداری و بزرگ کردن "روشنفکران" خودفروش و همکاری "واقع گرایان"، با فریب دادن مردم به شرکت در انتخابات سعی درالقاء هم دستی آنان درامر حکومت را دارند. سی سال تجربه برای فعالان سیاسی که درخارج این طوایف قراردارند باید کافی باشد تا بدانند نتیجۀ حداقلی شرکت در چنین انتخاباتی یعنی صحه گذاشتن بر وضع موجود که دراین صورت داشتن امید به کمترین تغییری ازسوی شرکت کننده، بیرون ازولایت عقل به نظر میرسد.
بنابراین شرکت در چنین انتخاباتی علاوه براین که تغییری در جهت به بود اوضاع مردم را درپی نخواهد داشت (همان طور که تجربیات پیاپی به ما ثابت کرده اند)، ماندن در "واقعیت" های اجتماعی موجود که درعین حال خواهان تغییر آنها هم می باشیم را هرچه بیشتر تضمین می کند. به هرحال برای تغییر و به بود باید این "واقعیت" ها را تغییر داد و برای این کار باید از آنها عبور کرد وخارج شد. تحریم کوره راهی است برای خروج ازاین زندان کشندۀ خرافاتی که خود را درآن حبس کرده ایم.
بنابر آن جه گذشت، اولین فرآوردۀ شرکت نکردن درانتخابات یا تحریم آن، رهاشدن یا دوری گزیدن از واقع گرائی سیاسی درنظامی استبدادی است. دومین خاصیت تحریم، شریک نشدن در فساد و تجاوز واستبداد است. زیرا شرکت درانتخابات درنظام استبدادی عملا شرکت در استبداد و در تولید فرآورده های آن می باشد. مثلا وقتی می گوئیم ذره ای آزادی مارابس، یعنی پذیرفتن ذره ذره کردن آزادی که کار مستبد و استبداد زده ایست که نمی داند خود را از آزادی محروم می کند. سومین بهره ای که تحریم دربردارد، تضمین سلامت و اخلاق اجتماعی با دور نگه داشتن مردم از نظام می باشد. چهارمین نتیجۀ تحریم انتخابات هشدار دادن به حاکمان است تا بدانند مردم تصمیم به تغییر ساختاری گرفته اند و وضع موجود را دیگر نمی خواهند تحمل کنند.

18 تیر- پیامها و مسئولیتها - تیر 1387؟؟



سالگرد "یوم الظلم" 18 تیر بر روال معمول با سانسور از سوی رژیم و یادبود و یادآوری ددمنشیهای نیروهای "مردمی" ( انصار حزب الله) و رسمی آقای خامنه ای، در وبلاگها و نشریات خارج از کشور برگزار میشود. اما کمتر به پیامهائی که این حرکت درخود نهفته دارد و مسئولیتهائی که ما مردم در قبال آنان میتوانیم داشته باشیم، به بحث و تبادل نظر گذاشته میشود.
حادثه 18 تیر را به دلائل زیادی میتوان با صحرای کربلا مقایسه نمود. در وادی امر، هر دو طرف متخاصم مسلمان اند. از سوئی، دانشجویان انجمنهای اسلامی که بعضا از سوی سازمانهای اسلامی اصلاح طلب حمایت میشدند و از طرف دیگر، حکومت اسلامی. دسته اول که به بهانه بستن روزنامه اسلامی سلام، خواستار آزادیهای اولیه و تا حدی صنفی بودند، و نه قصد خشونت داشتند و نه وسیله آن را به میان آورده بودند، با تمام توان از سوی حکومت اسلامی مورد یورش و شبیخون قرار گرفتند و به امن ترین حریم آنها، یعنی محل زندگیشان وحشیانه تجاوز نمودند. یادآوری میکنم که یزید، امیرالمومنین خطاب میشد و شمر هم سردار ارتش اسلام بود و دارای محاسن (ریش) هم بود و هردو برای بقای حکومت اسلامی سرور آزادگان را شهید کردند. شاید اگر همه ما پیام آشورا را به گوش دل می شنیدیم و عمل میکردیم، هیجده تیرها بوجود نمی آمدند. اگر از عاشورا یادمیگرفتیم که نه مسلمان مظلوم داریم و نه مسلمان ظالم، و مسلمان یا در مبارزه است و یادر آزادی و آسایش و آبادی و عدالت زندگی میکند، سرنوشت دیگری داشتیم.
اولین پیامی که میتوان از حادثه 18 تیر دریافت نمود اینست که جنبش های حق طلبی، حتی توسط عده معدودی میتواند نتایجج بزرگی به جا گذارد. همین بزرگداشت سالگرد 18 تیر، خود نشاندهنده این امر است. در این میان، مشخصه ای بسیار مهم وجود دارد که دانشجویان مبارز باید به آن کمال توجه را داشته باشند و آن شفاف و روشن بودن در بیان و عمل است. در حقیقت باید از سرمایه گذاری روی اشخاص جدا دوری نمود و بنا را بر اصولی روشن گذاشت. در این صورت است که استبداد کاملا خلع سلاح میشود و یک تن، ملت میشود.
پیامی که در 18 تیر، نظام قصد رساندن آن را نه تنها به اصلاح طلبان حکومتی، بلکه به آنهائیکه قصد آزاد زیستن را دارند داشت این بود که " با تمام بی رحمی کمر به خاموش کردن هر صدای آزادی خواهی را بسته ایم". درحقیقت، استبداد با نیروی اندکی که در اختیار داشت، در برابر دانشجویان بی دفاعی که نه قصد و نه آمادگی اعمال خشونت داشتند و اغلب از دست پروردگان خودشان بودند، از حریفان "نسق" گرفت. به زعم من، علت ایجاد سانسور در این مورد در مطبوعات داخلی، کوه ساختن از کاه توانائی ماشین سرکوبگری نظام می باشد. واضح است نظامی که سرخط مدیریت کشور داری را " النصربا الرعب " می داند و توانائی برخورد را درخود نمی بیند، باید بترساند تا در پناه آن به حکومت ادامه دهد. نظری به وضع کنونی دانشگاهها نشان میدهد که در سایه این ترس ایجاد شده بعداز 18 تیر، چگونه استبداد توانسته است با دست خالی چهره دانشگاهها را دگرگون نماید. و خود را به عنوان ترسیم کننده وجوهات مختلف زندگی جوانان به دانشگاهها تحمیل کند.
در این صورت پیام دیگر 18 تیر، پی بردن به ضعف نظام است در برابر حق طلبی مردم. با کمال تاسف ، می بینیم در برابر این ضعف نظام، نیروی مقابل( مخالف تمامیت خواهی!!) هم ضعیفتر عمل کرد. آقای معین می توانست در عوض استعفا دادن در یک حکومت تمامیت خواه که معنی دیگری غیراز عقب نشینی ندارد، در یکی از اطاقهای کوی دانشگاه منزل گزیند و با حضور خود در صدد تامین امنیت برای دانشجویان بر آید. بیهوده نیست که در این کشور، شیرمردان شجاع را سرمیبرند تا بزدلان ضعیف بتوانند به حکومت برسند. دریک چنین وضعیتی که رئیس جمهور در کمال ذلالت خود را تدارکات چی می خواند، قلدری جانشین رئیس جمهور میشود و پدیده 18 تیر نتیجه طبیعی این اعلام ضعف است ولاقیدی اکثر دانشجویان نسبت به سرنوشت خویش و یاران دانشگاهی خود نیزبه عنوان سرنوشت محتوم، با آن توجیه میشود. این نظام را کسی برای ما ایجاد نکرده ، بلکه ساخته و پرداخته این لاقیدی ها و ضعفهااست. با کنار گذاشتن این لاقیدیها و بی تفاوتی ها و ضعفها می توان آن را دگرگون نمود وانقلاب را به ثمر نشاند.
وحشت نظام از حق طلبی عده معدودی از دانشجویان که به زحمت به یکی دودرصد جمعیت دانشگاهی میرسید، نشان از نفوذ و صلابت فریاد حق کشیدن درخود دارد. اگر زورگویان تمامیت خواه توانستند آن شب را با سرکوب فیزیکی دانشجویان به صبح برسانند، به لطف تماشاگر بودن اکثر دانشجویان و مردم بود. هیچ ادله ای نمی تواند توجیه کننده این نظاره گری و بی تفاوتی از سوی دانشجویان و مردم باشد. واقعه 18 تیر، بدون شک پیامد نظاره گری همین دانشجویان انجمنهای اسلامی در زمان انقلاب فرهنگی بود که بعداز چند سال، بدنهای آنها را به خون کشید. بی تفاوتی و تماشاگری در حقیقت شرکت در تدارک آینده خویش توسط دیگران است. به این ترتیب، بی تفاوتی خنثی نیست و زمینه ساز موقعیتی بس خطرناک در آینده برای بی تفاوت است و به سود قدرت. گلوله هائی که در 18 تیرها به کسی اصابت نکرده اند، همچنان در فضای دانشگاهها درگردشند تا چنانچه قدرت لازم دید به بدن بی تفاوتهای دیروز فرو بنشاند.
بدینگونه، مهمترین پیام 18 تیر، بیتفاوت نبودن در تعیین سرنوشت خویش است.

تاریخ چه خواهد گفت؟ - بهمن 1387




انقلاب سی ساله شد. به همین مناسبت روزها و هفته های قبل شاهد برنامه های وسیع و بدون سابقه رسانه های خارجی بودیم. بانگاهی اجمالی به این برنامه های به ظاهر متنوع نوشتاری و صوتی و تصویری یک هماهنگی حساب شده درآنها نتوانست خودرا پنهان نماید. دراین برنامه ها که از تمامی جناح ها و فعالان سیاسی که هریک به نحوی می توانست درمعرفی انقلاب به عنوان مسئول تمامی نابسامانیها ی موجود کمکی به آنها کنند به نحو شایسته ای بهره گرفتند. ازمیان فعالان سیاسی "انقلابی" گرفته تا ضد انقلاب را برای طرح خویش بسیج کرده بودند. هدفشان القاء کردن این پیام به جهان بود که انقلاب جز خشونت و پشیمانی وعقب افتادگی نیست و نظام موجود درایران نتیجه درست و منطقی همان انقلاب است و انقلابیون هدفی جز وضع موجود را دنبال نمی کردند. البته دروضع بحران زده اقتصادی و اجتماعی و سیاسی که غرب امروز درآن گرفتارآمده، طبیعی است که افکار عمومی خویش را از دست زدن به هرتحرکی ترسانده و بازدارند تا به زعم خویش "درآرامش" با "اصلاحات"، موفق شوند "سرمایه" رااز مهلکه ای که خود برای خود تدارک دیده است نجات دهند. اما آنچه دراینجا مورد نظر میباشد سردیگر قضیه است که به کشور ما ربط مستقیم دارد و برهر وطن دوستی واجب می شود که درآن اندیشه کند وتا دیر نشده است شاید بتوان با بهای کمتری اهداف پلیدی که اطاق فکرهای مافیائی همواره برای ملتها تدارک می بینند را از عمل باز داشت.
روشن است که مردم را ازانقلاب ترساندن یعنی منع کردن آنان از دخالت درسرنوشت خویش درکشورهای استبدادی، و دردمکراسی ها یعنی بازگذاشتن دست کسانی که نه به حقوق مردم ونه به منافع آنان توجه چندانی ندارند، درغارت سرمایه های آنها. ترساندن مردم ازانقلاب، پیام دیگری هم باخود حمل می کند وآن این است که تصمیم گیرنده واقعی ما هستیم و دربرابر خواستهای شما مقاومت می کنیم. زیرا درغیر این صورت چنانچه به خواست و حقوق مردم توجه می شد انقلاب محلی پیدانمی کرد که کسی از او بترسد یانترسد، خشن باشد یا نباشد. بنابراین بدون وجود بحران انقلاب اولا معنی پیدا نمی کند و ثانیا ترساندن مردم از انقلاب، هدفی جز حفاظت بحران سازان رادربر ندارد.
شاید بتوان ادعا کردکه پس از سالهای 56 و 57، امسال برای اولین باراست که رسانه های داخلی و خارجی تا این وسعت برسر "انقلاب" همسو شده اند. درآن زمان برسراحقاق حقوق مردم ایران بایکدیگر درمسابقه بودند و اکنون برای تبدیل آن انقلاب به ضد خودش تلاش می کنند.
برای اینکه از دایره مشاهدات و احیانا ذهنیات خود را دور کرده باشیم، به سراغ اوامر واقع شده و روشن می رویم تا خود را به واقعیت امر نزدیک نمائیم. ببینیم این ادعا که هدف مشترک رسانه های یاد شده یکی کردن نظام موجود با آن انقلابی که یکی ازثمراتش سرنگونی رژیمی استبدادی بود، تا چه اندازه صحت دارد؟ آنگاه باردیابی بتوانیم از اهداف آنان پرده برداریم.
می دانیم که درطول سال های 56 و 57 ، دردریای متلاطم شور و هیجان و قانون شکنی انقلاب، شعار استقلال و آزادی با صلابت و استحکام درمیان آن تلاطم ها، استوار و محکم لحظه ای از مردم جدا نمی شد. پس از سرنگونی نظام سابق و اعتمادی که مردم به رهبر انقلاب داشتند، قانون اساسی با شتاب به تأ یید ملت رسید. به دلیل مذهبی بودن انقلاب و رهبر آن، روحانیون فرصت راغنیمت شمردند ومساجد را به مراکز تصمیم گیری و سنگری برای کسب هرچه بیشتر قدرت تبدیل کردند. به زودی قانون شکنی و فساد به مثابه یکی ازاهرم ها و لوازم اصلی قدرت نوبنیاد درجامعه رواج پیدا کرد مزاحمتها و تصفیه حسابهای شخصی و مصادره ها ازاوامر روزمره شدند و مردم دقیق و از نزدیک شاهد این روند بودند تا فرصتی را که انتخابات ریاست جمهوری باشد، دربرابر خود یافتند. اگر انقلاب خشونت بود، مردم قبل از فرصت انتخابات به مصاف استبداد می رفتند و منتظر نمی ماندند تا درمحیطی مردم سالارانه نظر خود را اعمال نمایند. به هرحال انتخابات ریاست جمهوری در حالی صورت می گرفت که جناح های گوناگون شرکت کننده درانقلاب از لحاظ نظری و عملی تقریبا برای عموم شناخته شده بودند. شبانه روز بحث های سیاسی و تحلیل نظرات و کردار فعالان سیاسی درخانواده ها، امری عادی شده بود. مردم شناخت بالائی از جناح های مختلف به دست آورده بودند. این مردم فرصت انتخابات را به ثمره انقلاب تبدیل کردند. به این سئوال مهم پاسخ دادند که: برای چه انقلاب کردند؟ جواب دادند برای استقلال و آزادی. زیرا از میان گونه گون نظرات و کردار که درآن فرصت چندماهه از سوی شخصیتها و جناح های مختلف مشاهده می شد، نظر و عمل آقای بنی صدر رامورد تأیید قراردادند. این انتخابات، انتخاباتی بود که مردم عملا خود، اجرای آن را برعهده گرفته بودند، خود آن را نظارت کردند وبا درصدی حیرت آور باردیگر انقلابی را که کرده بودند مورد تأیید قراردادند. از سر انصاف، ازاین انقلاب عاقلانه تر و مردمی تر وقشنگ تر و انسانی تر و آرامش بخش تر مگر می توان تصور نمود؟ بنابراین، ازنظر امور واقع وحقیقی، اولین انتخابات ریاست جمهوری ثمره انقلاب بود، نماد وپیام انقلاب بود. وهیچ ناظر بی طرفی نمی تواند منکر آن باشد.
حال از دید هر ناظر بی طرف ، حذف این بخش مهم از انقلاب، وبه نظر نویسنده، مهم ترین حادثه منسوب به اتقلاب می بایستی تعجب آور باشد. وقتی این سانسور به صورت هماهنگ و به گستردگی جهانی باشد، باید گوشها را تیز و چشمها باز نمود. زیرا تحرکات سیاسی و آن هم به این وسعت، نمی تواند دفعتا و بدون هماهنگی های لازم صورت گرفته باشد. زیرا سمبل این نماد و پیام انقلاب، یعنی اولین منتخب ملتی انقلابی درقید حیات و دردسترس تمامی خبرنگاران و تحلیل گران سیاسی می باشد. مصاحبه با ایشان در سی سالگی انقلاب نه هزینه جانی و نه هزینه مالی درپی دارد. به علاوه اینکه درهمین ایام ، درمواردی غیر از سالگرد انقلاب مصاحبه هائی با ایشان به عمل آمده بود. بنابراین سانسور ایشان در سالگرد انقلاب نمی تواند اتفاقی بوده باشد ودرپی برنامه و تصمیمی به اجرادرآمده است وهدف اصلی آن هم حذف خواست عمومی مردم و هدف از انقلابشان، یعنی استقلال و آزادی بوده است. حذف استقلال و آزادی هم بدون سانسور ابوالحسن بنی صدر محال است زیرا او نماینده مردم درشهادت به استقلال و آزادی خواهی و نماد انقلاب است.
حذف این قسمت از انقلاب، حذف شعار استقلال و آزادی است. اما باید دید به چه هدفی می خواهند استقلال و آزادی را از ایرانیان جدا سازند؟ اولین درسی را که ماایرانیان می توانیم ازاین سانسور جهانی بگیریم این است که ادعای دمکرات بودن و پشتیبانی از دمکراسی که غرب به خورد بعضی از هموطنان ما کرده است دروغ بزرگی بیش نیست.
پی گیری برنامه های یادشده، نشان میدهد که سی سالگی انقلاب رافرصتی تبلیغاتی کرده اند برای انتخابات درپیش ریاست جمهوری که حیرت انسان را دوچندان می کند. باز میگردیم به این که چرا سعی براین است انقلاب را برابر باخشونت گردانند و آن را همین نظام حاکم قلمداد کنند؟ واین موضوع چه رابطه می تواند باانتخابات ریاست جمهوری داشته باشد؟ مگر تأکید و تأیید مردم بر استقلال و آزادی چه گناهی است که عده ای را می سوزاند؟ شکی نیست که دخالت مردم در تعیین سرنوشت خویش سم مهلکی است برای عوامل مافیائی خارجی و داخلی، اما تعجب از کسانی است که مدعی آزادی و استقلال اند و فرصت انتخابات ریاست جمهوری را نه همانند مردم درزمان اولین ریاست جمهوری که آن را فرصتی برای اعلام مردمسالاری کرده بودند، فرصتی برای دعواها وتصفیه حساب های درون نظامی استبدادی کنند که به گفته بعضی از سران آن، ازانقلاب به دور است و به زعم خط استقلال و آزادی، ضد انقلاب است. حذف استقلال و آزادی و تبلیغات انتخاباتی دریک مجموعه، پرده از راز بازیگران برنامه ها برمیدارد. حذف آزادی، یعنی قبول ولایت مطلقه فقیه و نظارت استصوابی و...وحذف استقلال، یعنی فراهم آوردن محیطی جهت "رابطه ونزدیکی" باغرب. همکاران داخلی بازیگران برنامه ها اگر "رابطه ونزدیکی" باغرب را درتضاد با استقلال نمی دیدند، دلیلی نمی بود که انقلاب و مردم را از استقلال و آزادی مبرا جلوه دهند. اگر به مردم سالاری معتقد بودند، دلیلی نبود برای تبلیغات انتخاباتی دست به دامان رسانه های به قول خودشان "صهیونیستی" شوند. با تأسف فراوان، حقیقت این است و مصاحبه ها هم که در جوف آن برنامه ها گذاشته بودند حکایت از این دارد که "رابطه و نزدیکی" باغرب دربرنامه آنها خلاف حقوق و درنتیجه، منافع مردم است. واین برنامه جز دردرون نظامی استبدادی غیر قابل اجرا است. از طرفی گفتن اینکه "ولایت مطلقه(استبداد) ستون خیمه نظام است" و از سوی دیگر از مردم سالاری سخن گفتن ، دروغ گفتن به مردم است و این دروغ را نمی توان جز بادروغ اصلاحات به خورد مردم داد. غرب هم خوب می داند که منافعش جز درشرائط استبدادی قابل تأمین نمی باشند، با ادعاهای دمکراتیک به راحتی سمبل دمکراسی و آزادیخواهی کشور را به دلیل پافشاری براستقلال، به سود ضد انقلاب سانسور می کند تا استقلال را فراموش شده جا بیندازد. نظام استبدادی را خواست مردم وانقلاب نمایش می دهد و کاستی ها را نتیجه بدبودن حاکمین جلوه می دهد و نه استبدادی بودن نظام. تا بتواند راه حل مسائل را درگرو انتخابات ریاست جمهوری و انتخاب یک فرد لایق و مردمسالار(خاتمی) جا بیندازد. وفراموش می شود که همین آقای خاتمی بادردست داشتن دو قوه در دو دوره ریاست جمهوری، خود از عاملان همین نظام استبدادی می باشد. آن چه جلب توجه می کند اما همین امر است که اغلب آن برنامه ها، ناکامی آقای خاتمی را نتیجه عدم کمک و همکاری غرب، علی رغم درخواست های ایشان می داند وانتخابات اخیررا فرصتی تلقی می کند تا غرب اشتباهات گذشته خود را جبران نماید. روشن و شفاف است که جبران آن ناکامیها ی آقای خاتمی و اشتباهات غرب که می بایستی به دور از استقلال و آزادی به عمل آورده شوند، نه به سود مردم ونه به سود کشور خواهند بود.
بنابراین، جدا کردن استقلال و آزادی از انقلاب و مردم، دگر دیسی انقلاب است به ضدانقلاب، دگردیسی آزادی است به استبداد و دگردیسی استقلال است به وابستگی. اگر ابوالحسن بنی صدر را حذف نکنند، نخواهند توانست بگویند مردم ایران اشتباه کردند و شعور لازم راندارند و ما باید برایشان رئیس جمهور تعیین کنیم. و به نام اصلاحات استقلال کشور را به خطر اندازند. برنامه های سی سالگی انقلاب را به برنامه های انتخاباتی ریاست جمهوری تبدیل نمایند و عملا درامور داخلی ایران دخالت کنند و دخالت داده شوند. این سانسور مسلم می کند که هدف اصلی آنان تعدیل شعار استقلال و آزادی، یا به عبارتی دیگر، "اصلاح" و تثبیت نظام استبدادی ولایت مطلقه فقیه است که درآستانه سقوط قراردارد.
اما آن چه را که این حضرات تاکنون نتوانسته و یا نخواسته اند ببینند، آن 76 درصد مردمی اند که دراولین انتخابات ریاست جمهوری تصمیم خود را مبنی بر استقرار استقلال و آزادی با تدبر و تفکر و تعقل وعمل به منصه ظهور درآوردند. اگر باورمان براین باشد که دراین مدت سی ساله، نظام استبدادی موفق شده باشد آن مردم را از آرمانهای خویش باز داشته باشد، باید منطقی براین ادعا استوار باشد. مثلا باپیشرفت های شگرف آور اقتصادی، یا پیشرفتهای خارق العاده علمی، یا پیشرفت های فرهنگی و شکوفائی روابط اجتماعی، بامبارزه با فساد و اعتیاد و.....آن مردم را متقاعد کرده باشد که استبداد بهتر از آزادی است ویا حداقل به آنها قبولانده باشد که استبداد چنین و چنان خوبی هائی هم دربر دارد!! به یک چنین ملتی نمی توان دروغ گفت و آن را تکرار کرد الا درپناه یک نظام استبدادی. به همین دلیل است که نظام مطلقه مقدس می گردد و غرب هم جز باچنین نظامی نخواهد توانست درپناه استبداد رابطه دلخواه خود را برقرار نماید.
گویی سی سال استبداد غرب را متقاعد کرده است تا برنامه های استعماری درمنطقه را که درپی انقلاب متوقف شده بودند بازسازی کند. به همین دلیل به فکر بهزیستی ملت ایران افتاده است و برای رهائی اواز بحرانهای موجود، باصرف وقت و هزینه های مالی به دنبال رئیس جمهوری است که بتواند خواسته های همه رابرآورده سازد! هم استبدادراقبول داشته باشد و هم آزادی را، هم ولایت مطلقه را اساس کار خود بداند و هم دغدغه آزادی مردم را درسر داشته باشد. هم اسثقلال کشوررا ارج گذارد و هم منافع قدرتهای انیرانی درمنطقه را پاس دارد و به گفته خودش از آمریکا بخواهد تا ایران را درحمله به عراق "شریک" خود گرداند!!!
این حضرات ملت ایران را همانان می دانند که با دردست گرفتن شمع بر یازده سپتامبر اشک می ریزند درحالی که از موقعیت کشنده خود غافلند. ملت ایران را همانان می دانند که حکومت خود را به دلیل کمک به فلسطینیان بی پناه انتقادمی کنند درحالیکه استبدادحاکم برخویش را طبیعی می دانند. ملت ایران را همانان می دانند که با چشم بردگی به غرب می نگرند و راه حل مشکلات را کوتاه آمدن دربرابر خواستهای آنان می دانند. ملت ایران را محدود به آنانی می دانند که باعینک آفتابی در پیست های اسکی پرسه می زنند و خواستار برقراری "روابط" می باشند. ملت ایران را همانان می دانند که با قمه و زنجیر برسروصورت دانشجویان حمله ور می شوند. ملت ایران را همانان می دانند که درروز روشن با خونسردی دست به ترور هم وطنان خود می زنند. و....نه، اینان ملت ایران نیستند. ملت ایران آنانی اند که با فرهنگی بالا، از روستا گرفته تا شهرهای کوچک و بزرگ، یک پارچه، درآرامش تمام بسیج می شوند و خود تصدی انتخابات را به دست می گیرند و درکمال آرامش آن را با خوبی و خوشی به انجام می رسانند. ملت ایران آنانی اند که همچنان درپی فرصت می باشند تا بار دیگر باانقلاب خود زمینه دومین انتخابات را آماده سازند و به راه خود ادامه دهد. راهی را که امیر کبیر و مصدق و بنی صدر رفتند. استقامت دربرابر هرآن چه براستقلال کشور وآزادی ملت خدشه ای وارد کند. کودتای 28 مرداد به هدف انتقام جوئی ملی کردن نفت صورت نگرفت، بلکه برای ایستادگی مصدق برسراستقلال کشور انجام شد. علت کودتای خرداد 60، مسئله جناح بندی و برخوردهای سیاسی نبود، زیرا رئیس جمهور هنوز از داشتن یک حزب منسجم و قوی محروم بود و اطراف او مملو از خبر چین و جاسوس بود، حتی مشاور فرهنگی او جاسوس آقای خمینی بود. هدف از کودتا، پافشاری او برسر استقلال کشور و آزادی ملت بود.
هیچ عاملی نمی توان یافت که برپایه آن بتوان ادعا نمود که آن 76 درصد هشیار و عاقل از آرمان های خود عدول کرده باشند. اما درذهن می توان واقعیت های عمیق اجتماعی را در پناه استبداد باانواع توجیهات نادیده گرفت وناگهان بایک سورپرایز مواجه شد. به این ترتیب به نظر میرسد کاندیداتوری آقای خاتمی اگر حاصل اتفاق تمامی جناح های درون نظام درجهت ایجاد روابط نباشد، نتیجه ای جزتقویت استبداد دردرون نظام دربرنخواهد داشت. اگر درآن روزها به قولی درفاصله اذان صبح و طلوع آفتاب رئیس جمهور عوض می شد، اکنون در روز روشن و درانظار عمومی اقلیتی که وقت یا توان تحلیل مسائل سیاسی راندارند، اما همچنان به شرف و استقلال کشور حساسند، انتخابی دربرابر خود، جز "احمدی نژاد" نخواهند داشت.

داستانهای من و عبدالکریم سروش و تحریم انتخابات - اردیبهشت 1388

میزان


می گویند میرزا ابوالقاسم قمی هنگامی که از اساتید بر جستۀ عصر خود شده بود برای ارشاد مردم به زادگاهش جاپلق یکی از روستاهای ازنا رفته و در آنجا اقامت گزید. ملای روستا که در آنجا جایگاهی داشت و با ورود میرزای قمی موقعیت خود را ازدست رفته می دید، تصمیم گرفت که به هر صورت ممکن میرزا را در بین مردم خوار نموده و اهالی روستا را وادار به بیرون کردن وی نماید. به این منظور طرحی را آماده کرد و همۀ مردم روستا را که از دانش نوشتن و خواندن محروم بودند در مسجد جمع کرد، مریدانش وسایل لازم را آماده کردند، ملای روستا رو به میرزای قمی کرد و گفت: آشیخ اگر سواد داری بیا و اینجا بنویس مار. میرزا که از توطئه بی خبر بود روی تخته ی از پیش آماده شده نوشت (مار). ملا بلافاصله رو به مردم کرد و گفت ایّها الناس ببینید این شخصی که خود را عالم و مرجع دینی معرفی می کند حتی نوشتن مار را هم بلد نیست و بلافاصله تصویر ماری را در آنجا ترسیم کرد و گفت شما خود قضاوت کنید آیا این که من نوشته ام مار است یا آن که این شخص نوشته است، همه یک صدا گفتند نوشته ی شما مار است. آنگاه با تحریک ملا مردم به جرم دروغگویی و بی سوادی کتک مفصلی به میرزا زدند و او را از روستا بیرون کردند.
دکتر عبدالکریم سروش طی گفتگویی با سایت خبری روزآنلاین در مورد اشخاص و گروه‌های سیاسی مدافع تحریم انتخابات گفته است:‌
«من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمی‌دانست خاک آن را کجا بریزد. دخو به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاک‌ها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخر عمرش چاه می‌کند. خاک اولی را می‌ریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون. حالا مانده‌ایم که این خاک‌ها را کجا بریزیم. شما می‌گویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سئوال مطرح می‌شود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمی‌توانیم عمری را به چاه کنی سپری بکنیم».
بازگویش این داستان توسط سروش دراینجا، همان شکل ماراست و بیرون کردن میرزای تحریم از ده توسط ملای انتخابات. تحریم را باانقلاب یکی کردن و شکلی ناهنجار برای انقلاب ترسیم نمودن و مردم راازآن تصویرکریه گریزاندن کارملای ده است و با ادعای اصلاحات هم خوانی ندارد. اگر آقای سروش باتعقل داستان خویش را بازخوانی کند، متوجه می شود که این داستان چاه کنی در حقیقت داستان خود و دوستان خویش است که هر ازچندی چاهی را به نام انتخابات می کنند و درپی آن با فزونی جستن مصائب و مشکلات که همان خاک ها باشند مواجه می شوند که بااین "عالم خاک " چه بایدشان کرد. آنگاه دخوی ماهر ما به آنان پند می دهد تا چاهی دیگر، این باراما به نام کروبی بکنند و الی نهایت عمر...ادامه دهند.
ازیک فلسفه خوان بعیداست ندانسته، از سوئی " تحریم انتخابات" را با "انقلاب" یکی بداند و از سوی دیگر مصائب و مشکلات موجود را خاک همان چاه انقلاب تلقی نماید. نداند که انقلاب نه زبان دارد که دروغ بگوید و نه دست دارد که حکم قتل عام را امضاء کند و شکنجه کند و ظلم کند و... و نداند که انقلاب جهت اصلاح امور صورت می گیرد وگرنه نام شورش برآن می نهادند. آری آقای سروش خوب می داند که این ذهن مخرب انسان هااست که با اصل قراردادن قدرت، مصائب و مشکلات به وجود می آورد. آنها را به پای انقلاب نوشتن فرار از واقعیت ها و به تصویر کشیدن مار به جای نوشتن آن می باشد. بنابراین، خوب می داند که تحریم انتخابات دربستر و مسیر ایجاد تحول درنظام قرار دارد، آگاه یا ناآگاه آن را باانقلاب یکی دانسته که به نظر می رسد برخلاف دوستانش که تحریم را عملی انفعالی می دانند، برداشت درستی باشد. اما ایشان گویا نگران مصائب و مشکلاتی هستند که این تحول نظام یا انقلاب، به زعم ایشان از خود تولید خواهد کرد. به این دلیل قیام به ضد "انقلاب" کرده اند وچارۀ کاررا در "اصلاحات"، یعنی کندن چاه انتخابات دیده اند!
این نگرانی بیهوده است زیرا همان طور که دربالا آمد، انقلاب یا تحول به دلیل اینکه خواست جامعه است، به سوی اصلاح امور و ارتقاء کرامت انسانی حرکت می کند. برعکس آن، این روشی که به اصلاح طلبی معروف می باشد، تا کنون جز چاه کنی مستمر ثمرۀ دیگری برای مردم دربر نداشته وپس ازاین هم نخواهدداشت. آقای سروش باید به خاطر مبارکشان داشته باشند که برای بهبودی و بهروزی مردم، از ابتدای انقلاب درچندین انتخابات شرکت داشته و تلاش نموده اند که تاهم اکنون ادامه دارد. نتیجۀ این تلاش ها و رهبری ها همین وضع موجود است که می بینیم. به قول مولانا:
ما دراین انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
آن همه قول ها، تعهد ها، تلاش ها برای آزادی عقیده و آزادی های اجتماعی، جامعۀ مدنی، مبارزه با فساد، مبارزه باتمامیت خواهی، شرکت دادن مردم درامورو... که توسط دوستان آقای سروش برای رسیدن به حکومت سرداده می شدند چه نتایجی برجا گذاشته اند که حالا بازهم دخوی ماهر ما، مارا به کندن چاهی دیگر می خواند؟
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل درگندمست ازمکر موش
شاید وظیفۀ کسانی مانند آقای سروش یافتن سبب ساز ازمیان رفتن و به ثمر نرسیدن این همه تلاش برای ارج نهادن به کرامت انسان درکشور ماباشد، نه فریب دادن یا تشویق کردن مردم به تکرارمکررات و کندن چاه درپی چاهی دیگر. در واقع، وظیفۀ آنان یافتن آن موشی است که در این همه تلاش اصلاح طلبی، باوجود دردست داشتن حکومت، خلل ایجاد کرده و می کند. ما همه گونه کاندیدای ریاست جمهوری را آزموده ایم، هیچ یک ازآنها نگفته است که خواستار بهبودی وضع مردم نیست. همۀ آنان ادعا کرده و می کنند که برای بهروزی مردم کاروتلاش می نمایند. آن سبب ساز درکجا خود را پنهان کرده است که کشوررا همواره و بدون وقفه به سوی نابودی سوق می دهد؟ ترساندن مردم از یک تحول اساسی درنظام موجود به معنی قبول این وضع وادامۀ آن نیست؟
موش تاانبار ما حفره زدست
وزفنش انبارما ویران شدست
آن موشی که کشور را به ویرانی کشانده، نه انسان ها بلکه نظامی می باشد که انسان ها را به گروگان خویش گرفته است. دلبستگی شما و دوستان شما ویا هرانسان دیگری به این نظام، به هیچ وجهی قابل توجیه نمی باشد وبا مقدس خواندن آن ازسوی آقای خاتمی، جز شرک وبت پرستی نامی دیگر نمی توان برآن دلبستگی نهاد. نتیجۀ این دلبستگی به نظام این است که آقای سروش پس از آن همه تلاش های اصلاح طلبی، همواره تمنای کمی آزادی و عدالت را از رئیس جمهوری آن هم از نوع اصلاح طلبش دارد و درهمان گفتگو ادامه داده است: «من توقعم از ریاست جمهوری این است که فضا اندکی باز بشود که اهل اندیشه و اصلاح بتوانند در جامعه مدنی، کاری بکنند. مطبوعات قدری آزاد تر باشند؛ مردم کمی آزادتر باشند و سایه ترس، از روی سر مردم کنار برود. قوه قضاییه قدری پاکیزه‌تر بشود. مثلا من در شعارهای آقای موسوی کمترین چیزی ندیدم که نسبت به قوه قضاییه حساسیتی نشان بدهند؛ در حالیکه قلب طپنده دموکراسی و عدالت ـ حالا نام دموکراسی را هم نبریم، بگوییم عدالت ـ در قوه قضاییه است؛ اگر چنین شجاعتی و چنین اراده‌ای وجود نداشته باشد بقیه دستگاه‌ها نمی‌توانند کاری بکنند».
این گونه التماس کردن برای اندکی آزادی و ذره ای فضای باز و نبودن سایۀ ترس و... بعداز سی سال تلاش برای آزادی مردم ، دروغ کسانی را آشکار می کند که درپی تداوم این وضع هستند و مردم را از تحول درنظام می ترسانند. فرض کنیم آقای کروبی به ریاست جمهوری رسید و به شما کمی ازآن چه درخواست کرده اید داد، چهارسال بعد چه خواهیدکرد؟ چرابه آن مردمی که ازآن ذره ها هم محروم اند فکر نمی کنید؟ چرا خود را از غفلت از حقوق و کرامت خویش رها نسازیم وبه جای گدائی ذرات، به حقوق حقۀ خویش نرسیم؟ البته برای رسیدن به آن ها لازم می آید متحول شد و متحول کرد. متحول شدن به معنای آگاه شدن به حقوق خویش ومتحول کردن به معنای تحول نظام موجود درمطابق کردن آن با کرامت و حقوق انسان می باشد.
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان درجمع گندم جوش کن
پس برای رهائی ازاین جهنم چاه کنی و دست یابی به اصلاحات، به جای القاء ترس و ناامیدی وحقارت به جامعه، لازم است دو موش را دفع کنیم. اول موشی که درذهن ما حفره زدست و قوۀ تعقل ما را دچار نقصان کرده و ما را ازحقوق و کرامت خویش غافل گردانده است. دوم موشی که درکشور ماحفره زدست و انبارهای مارا به ویرانه تبدیل کرده است.





 
© 2009 میزان. All Rights Reserved | Powered by Blogger
Design by psdvibe | Bloggerized By LawnyDesignz